با کتابهایش بزرگ شدم...اولین عشق در سووشون کشف کردم.داستان کوتاه را سیمین یادم داد...به کی سلام کنم؟ را بارها خواندم و نوشتم پا به پای درد مردمان سرزمینی که در اوج آشنایی، با من غریبه بودند...سیمین دانشور هم رفت...!!!خداحافظ بانو...خداحافظ
من و تویی که ما شدیم در این راه سخت اما زیبا... نیمای من، نیمه من، من هستم سیمای تو و سیمای من، نیمه من، من هستم نیمای تو
شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۰
پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰
این داستان است...اصلا باورش نکنید
بعد از سه بار زنگ گوشی رو بر می داره و با خمیازه ای کشدار می گه الووو
می گم سلام – چشم هاش رو تصور می کنم که از خواب بیدار شده و هنوز قد نخوده و داره توی مغز دنبال صاحب صدا می گرده...با شک می گه سلام.... میم رو کش دار تلفظ می کنه مثل همیشه وقتی که فکرش مشغوله...
می گم هنوز نشناختی؟؟؟
با صدای جیغ مانند می گه ای بر پدرت لعنت که آدم نشدی...خره ساعت 3 صبح هست...باز نصف شب یاده ما افتادی
به ساعت خواب رفته اتاقم نگاه می کنم و با خنده می گم اااا ساعت اتاقم خواب رفته بود روی 10 بود....من فکر کردم....می گه: خوب الاغ باطری چنده؟ نه بگو چنده....خسیس...
خندم گرفته...یاد چشماش می افتم وقتی از عصبانیت تنگ می شه و می دونم الآن دستش به کمرشه و انگشت سبابه دستی که موبایلش بهش هست توی آسمون تکون می خوره...با صدای خندم کفری می شه و می گه...عجب بیشعوریااااا....حالا من و بیدار کردی داری قاه قاه می خندی...دختره جلف...می گم الآن زوایه انگشتت چیه؟؟؟ می گه: هان...می گم دستت به کمرت؟ می گه چی؟ می گم خوابت می آد؟ می گه نه همینجوری از روی عادت ساعت سه صبح خواب بودم......می خندم...می دونم الآن خودش هم خندش می گیره...اما سکوت اونور خط طولانی میشه می گم الووو...می گه خر پوف....خر پووووف...ریسه میرم و می گه روانی زنگ زدی بیدارم کنی هر و کره کنی؟؟؟ مرده شور ریختت و ببرن که الآن توی مملکت کفار داری حال می کنی و اصلا نمی فهمی ما واسه یه لقمه نون از صبح تا شب می دویدم و شبا می خوابین...ای مفت خور.... با بغض می گم: می خوام برگردم... یه هو جدی می شه می گه: چرا؟
می گم دیگه نمی تونم...می تونم چشماش و تصور کنم که ریز شده و داره جدی فکر می کنه...موهاش چقدری هست رو نمی دونم درست...اما مطمئنم دستش می ره سمت موهاش و موهاش رو دور انگشتت حلقه می کنه... حس می کنم چقدر دلم براش تنگ شده....برای روزهای جوانی...
می گه آخه چرا؟ میگم دیشب باز نیومد...می گه: خوب شاید...می گم خر نیستم...می گه خوب پس چی هستی؟؟؟هی بهت می گم برو مطمئن شو...می گم از چی؟؟؟می گه از اینکه من خوابم یا نه...خوب کوفت از اون چیزی که داره مثل خوره می خورت...می گم اطمینان از نیومدن شبونه بهتر؟ از غر غرهای بی امان از حساب بانکی که معلوم نیست برای خرید کدوم جنسی هی کنتر می ندازه که من تو خونم نمی بینم...می گه عجب خریا ها...یعنی از حساب مشترک خرید می کنه براش؟ می گم می خواد بفهمم اگه نمی خواست که هی به روم نمی اورد....می گه اینجوری نمی شه...بهش زنگ می زنم...همین الآن می گم زحمت نکش...جواب هیچ تلفنی رو اگه نشناسه نمی ده...(صداش پر از عصبانیته...می دونم الآن دیگه وایساده وسط اتاقش روش به سمت آینه قدیش هست و چشماش توی حاشیه آینه گیر کرده...همون جایی که عکس هر دوتامون هست...عکسی از تولد بیست سالگی...و خنده ای که ذوق هردوتامون رو کامل می کنه. دلم براش قنج می ره...برای اون ابرویی که بالا رفته و چشمهایی که توش اشک جمع شده اما از زور عصبانیت است نه ضعف...- می گم: خودت رو ناراحت نکن...فقط خواستم بگم اگه اومدم می آم پیش تو...
می گه: قدمت سر چشم...اما مگه می شه ناراحت نشد...مرتیکه عوضی.... می گم بلیط دارم برای فردا شب...فکر کنم چهارشنبه صبح تهران باشم.. نصف شب می رسم دم خونت...نگران نشیا...می گه: می ام فرودگاه دنبالت...می گم با فرقونت؟
می گه ای تو روحت...بیشعور...احترام هم حالیت نمیشه(می دونم می خواد فضا رو عوض کنه) می گم آخه همچین می گه می ام دنبالت که انگار لیموزین داره...خوب توکه قراره تاکسی بگیری...چه فرقی داره...می ام خودم...دوستتت دارم... – مثل همیشه روی ت تاکید می کنم- می گه ما بیشتر تتت داریم.... می خندم و خداحافظی می کنم...قطع می کنم بغضم می ترکه...می دونم اونم اونور همین حاله...چمدون های جمع شده رو توی کمد جا می دم و روی تخت دراز می کشم....کاش واقعا ساعت 10 بود...اونوقت.....
-----
از تاکسی که پیاده می شم با خودم می گه عجب خریم من...چرا یاد نمی گیرم زنگش شماره چنده...به راننده تاکسی که داره چمدون ها رو در می آره می گم ببخشید...شما موبایل دارین؟ می گه بله...می گم میشه یه زنگ باهاش بزنم.زنگ خونه رو بلد نیستم...یه لبخند کجکی می زنه...حس می کنم توی دلش می گه ایندیگه چقدر گاگوله این همه راه اومده نمی دونه طبقه چنده...دو تا زنگ نخورده جواب می ده...می گه بله؟ مثل همیشه سرد و خشک می گم سلام، زنگ چندمی...می گه ای جانم دوم...اومدم دم در...
از تاکسی که پیاده می شم با خودم می گه عجب خریم من...چرا یاد نمی گیرم زنگش شماره چنده...به راننده تاکسی که داره چمدون ها رو در می آره می گم ببخشید...شما موبایل دارین؟ می گه بله...می گم میشه یه زنگ باهاش بزنم.زنگ خونه رو بلد نیستم...یه لبخند کجکی می زنه...حس می کنم توی دلش می گه ایندیگه چقدر گاگوله این همه راه اومده نمی دونه طبقه چنده...دو تا زنگ نخورده جواب می ده...می گه بله؟ مثل همیشه سرد و خشک می گم سلام، زنگ چندمی...می گه ای جانم دوم...اومدم دم در...
گوشی رو می دم به راننده و به سمت در بر می گردم...در که باز می شه ...نور راهرو نمی ذاره صورتش رو ببینم اما از صداش می فهمم که از تعجب داره غش می که با سلامی کوتاه می گه این چه بلایی سر خودت اوردی...می گم سلام...بریم تو برات می گم...کیفم رو دستش می دم و چمدونها را روی زمین می کشم...میرسیم به آسانسور...توی نور موهام رو بهتر می بینه...می گه رنگ کردی دیگه...می گم نه...سکوت می کنه...بغض آروم می ترکه و بغلم می کنه...
----
روی مبل که ولو می شم می گه
----
روی مبل که ولو می شم می گه
می گه به مامان اینا نگفتی می آیی؟
می گم نه...غصه می خوردن...الآن هم زیاد نمی مونم...فقط دو هفته...بر می گردم بعدش و خونه رو عوض می کنم...
می گه دو هفته؟؟؟ واسه چی اومدی؟؟؟ با بغض نگاهش می کنم: نمی دونم...شاید دلم برات تنگ شده بود...دیگه نمی تونستم...باور کن از بس با خود حرف زدم دیوونه شدم ...استادم هم بهم گفته فعلا برو بمیر...مقاله آخرم اینقدر مزخرف بود که خوبه بیرونم نکرد...بهش یه جوریاییی فهموندم نیاز دارم برم سفر...گفت برو...اما دوهفته بیشتر نشه...
می گه: اون می دونه؟
می گم: نه آخرین شبم نیاومد...شاید تا الآن هم نیومده باشه...چه می دونم
می گه: آخه اونجا که از این سیستم ها نیست...خوب بگه نمی خوام
می گم: نمی تونه...همه زندگی نصف نصف می شه...بعدشم هم خر و می خواد هم خرما رو...یعنی نمی دونم...یعنی اینا بهونس....یعنی شاید.... یه هو یه چیزی از توی سرم می گذره...می گم نه نکنه بلایی سرش اومده که دو شب پشت سر هم نیاومده؟؟؟؟
می گه ای تو روحت...احمق...مگه باهاش حرف نزدی...یه هو یادم می افته فرودگاه که بودم زنگ زدم...بهم گفته بود شاید شب نیاد...می گم چرا...می گه یعنی تو ادم نشدی؟
می گم نه...آدم بودن چه شکلیه...
خمیازه ای می کشه و می گه: نمی دونم...می خوای از جناب آقای خ بپرسیم...
با تعجب نگاهش می کنم میگم کی؟؟؟ می گه یعنی تو خنگ نبودی که شدی...از همسر گرام شما که ادعای آدمیت داشت...یادت رفته...
ذهنم می پره...می ره اونروز توی درکه...وقتی داشت از شعور و فهم و عرفان و علاقه و عشق حرف می زد...چقدر اون روز همه چیز روشن بود....چقدر همه چیز عوض شده...
می فهمه توی این دنیا نیستم...دستم و می گیره...می گه...حالا چرا اینقدر لاغر شدی...می گم...از صبح دانشگام تا شب...شبام خونه می ام و غصه می خورم...م
می گه خوب بمیر...این همه غذا خوب...حالا برو بخواب...امروز ساعت 2 می برمت یه غذا می دم بهت که تا حالا نخورده باشی...
می گم سید..
می گه آخه نیست تا حالا سید نرفتی؟؟؟نه جا جدیده با نوا کشفش کردم...
می گم هووم رو می بری اونجا حالا می خوای من و ببری بیشعور...
می گه آره...همینه که هست...اصلا تو لیاقتت همینه زنیکه .... لبش رو گاز می گیره...انگار هر دومون فهمیدیم چه حرفی زدیم...بغضم می ترکه و شونهاش می شه جای امنی برای گریه کردن...
موهام رو نوازش می کنه...-تنها کسی که دوست داشتم موهام رو نوازش کنه- می گه کی سفید شدن؟ می گم تو دوماه گذشته ...استاده که دید این وضعمه اجازه داد...دلش سوخت فکر کنم...
می گه یهو شدن...می گم در عرض دو ماه هر روز یه دسته...خوشگل شدم...می گه بودی روانی...بودی و قطره های اشکش روی موهام می ریزه...اروم می شم...می گم چرا نیاومدی؟؟؟می گه نشد...یادته که مامان اومد تهران...بعد از عملش هم دیگه کار بود و کار...
می گم کار خوبه...می گه اونم خوبه، بچه چهارمش رو دیروز زائوندم...نمی دونی چقدرم شیطون بود...
می گم دیوونه اتم...می گه روانی این رو جلوی کسی نگیا...می فهمن دیگه بهت حرجی نیست....
بالشت روی مبل رو بر می داره پرت می کنه وسط حال می گه همینجا کپه مرگت رو بذار...من توی اتاق می خوابم...
می گم ااااا این مهمون نوازی رو از کی یاد گرفتی...می گه بلد بودم...او یکی بالشت رو بر می دارم و به سمت پرت می کنم...و دعوا می شه...مثل بیست سالگی...و با صدای جیغش فرار می کنم...یه هو صداش رو قطع می کنه ای تو روحت که ابرو برام نذاشتی ساعت 4 صبحه بگیر بخواب دیگه ...
می خندم...
پتویی رو از روی تخت اتاقش می اره می ذاره وسط حال می گم جدی اینجا بخوابم...
می گه نه بیا رو سر من...تا نری حموم تو اتاقم رات نمی دم...جرم و چرک...خندم می گیره...راست می گه...می گم برم؟می گه نه الآن ملت بهم شک می کنن...آخه می دونی که نماز صبحم ترک نمی شه...چشمکی می زنه و می آد کنارم روی زمین می شینه...
می گم همسایه ها فضولن...
می گه پیرن...دراز می کشه...می گه دلم برات تنگ شده بود...نمی دونم چی داری که هیچ کی نداره...یه جور کرم خاص که ادم رو معتاد می کنه...یعنی کرم که نه...فکر کنم انگله...شایدم... نگاهم رو می بینه می گه تو روحت تو که باز گریه می کنی...سرم رو بر می گردونم...می گم تموم می شه...اومدم که تمومش کنم...
سرم روی کوسن می ذارم و می گم تو چطور تمومش کردی...
می گه خودش تمومش کرد یادت نیست؟
می گم چرا اما...
می گه آخه وقتی اومد گفت چرا به اون جواب منفی دادی چی باید می گفتم...
می گم جدی همینجوری گفت...می گه آره.تو چشمام نگاه کرد و گفت اون دوستت داشت...دوست داشتن اون واقعی بود...مثل من از روی اجبار نبود...!!!
می گم آخه ...
می گه: راست می گفت...اینو راست می گفت...از روی اجبار ...فرض کن
می گم کی رفت
می گه یه روز دیگه برنگشت...همین...به همین راحتی...روزی دادگاه هم بهم گفت تو عشق واقعی ات رو پیدا کردی و بهش گفتی نه...اما من نتونستم به عشقم بگم نه...گفت خریت خودت بود...بهش گفتم پس خیانت هم توجیه پیدا کرده نه؟ می گه ببین تو من خیانت نکردی اما به خودت چرا...من به تو خیانت کردم اما به خودم نه...تو خودت رو نمی بخشی...من اما وجدانم راحته...حالا تو می خوای ببخش یا نبخش...!!!
میگم به همین راحتی...
میگه: از اینم راحت تر...فکر کردی خیلی براش مهم بود؟؟؟نه...
می گم دختره رو دیدی؟
می گه آره...خودش اومد قبل از طلاق... یه هفته قبلش فکر کنم...بهش گفتم خوشبخت بشین...
می گم به همین راحتی؟
می گه: از اینم راحتتره...حالا که به حرفش فکر می کنم می بینه راست گفت...من از اون ناراحت نیستم...اون واقعا عاشق شده بود...!!!من به خودم خیانت کردم...
سکوت می کنم...می دونم اونم دیگه اونجا نیست...یاد زنگ اون روز عصرش می افتم...از سر کلاس من و کشوند بیرون...وقتی ازش پرسیدم چی شده...گفت دیدمش...گفتم کیو...گفت خودش رو...گفتم یعنی کیو...گفت اسمش رو نمی دونم...گفتم خوبی...گفت نه... وقتی بهش رسیدم توی صادقیه یخ بود...پوست سفیدش، سفیدتر از همیشه شده بود...گفتم چته؟ گفت عاشق شدم...!!!
حالا اینجام...دستش رو می گیرم...می گم تو به هیچ کس بدهکار نیستی...حتی خودت...
می گه چرا بدهکارم...یعنی نه...مجرمم...سر خودم رو کلاه گذاشتم...کلاهی بزرگ در ابعاد زندگی...
می گم یعنی شکست خوردیم...
می گه نه نترس...من قبل از این مرحله سیو کردم بر می گردیم از اون نقطه بازی می کنیم...
خندم می گیره... مثل همیشه به گوشه اتاق خیره می شم...خدا انگار اونجاست...انگار خدا رو می بینم که ارووم می شم...چشمام رو میبندم و منتظر خواب می مونم...اگر خوابی باشد...
----
پ.ن این داستان رو امروز نوشتم...بدون دلیل...شاید هم با دلیل ...نمی دونم دقیقا...فقط می دونم داستان هست...حتی یک درصدش هم واقعیت ندارد...اما شخصیت این داستان برام آشناست...شاید موجودی است که می شناختم
پ.ن این داستان رو امروز نوشتم...بدون دلیل...شاید هم با دلیل ...نمی دونم دقیقا...فقط می دونم داستان هست...حتی یک درصدش هم واقعیت ندارد...اما شخصیت این داستان برام آشناست...شاید موجودی است که می شناختم
جمعه، دی ۳۰، ۱۳۹۰
دلتنگ نباش
ما سه تا بودیم
دو دختر ، یک پسر...
هما بهمن 1383 عقد کرد با مهدی
علی بهمن 1384 عقد کرد با مهسا
هما مرداد 1385 رفت خونه مهدی
علی شهریور 1385 مهسا رو به خانه اش برد
سیما آذر 1388 عقد کرد با نیما
سیما شهریو 1389 عروسی کرد با نیما
سیما آذر 1389 رفت خانه نیما ...رفت کانادا
هما با مهدی مرداد 1390 رفتند به آمریکا
علی و مهسا دی 1390 رفتند کانادا
ما سه تا بودیم
بعدها شدیم شش تا
و بعدترش دیگر نبودیم اینجا
توی خونه قدم می زنم...هما نیست...گیشا می رم...هما نیست...دلم می گیرید...انگار یک نفر چنگ می زند و روحم رو دقیقا از زیر گلوم می کشه بیرون...جلوی خونه علی وامی ایستم و به پنجره های بی پرده نگاه می کنم...حس می کنم دارم خفه می شم...کل راه خونه تا دانشکده رو گریه می کنم.دفعه بعد این مسیر را برای رساندن علی به فرودگاه طی خواهم کرد...با خنده و گریه...سعی می کنم باور کنم خوشحالیم...و انگار چیزی...چیزی بسیار پیچیده گم می شود...میان حضور این غم...چیزی به اسم کودکی...!!!
علی...خداحافظ
مهسا...خداحافظ...
سیما...خداحافظ
دلم قنج می رود برای چشمهای هما در پنجشنبه های همیشگی...وقتی دنبال این بود که بپرسد...چقدر اون برق چشمها اذیتم می کرد اون روزها و چقدر این روزها محتاجشم...
دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۰
وطن منتظر ماست بیا تا برویم
*هفته دیگه در این ساعت عزیز بنده در هوا هستم پیش به سوی ایران...دلم می گیره...از طرفی شادی می کنه.کلا دله، چیزی حالیش نیست.شما خودتون رو ناراحت نکنید اگه حالیش بود که دل نمی شد.
*سال جدید اینا هم اومد...هر کی رو می بینی می گه هپی نیو یییر...!!!با همین لحن ها...منم می گم نیو ییر شما هم مبارک...!!!به همین زبان.
* چند روزی است خیمه زده ام بر ریلتور.سی ای و دارم خونه در شارلوت تاوون و هالیفکس می بینم.اگه دید چند روز دیگر از اونجا سر در آوردم نگید چرا...
*خستمه...به قول رزا
* سه شنبه و ایران...از قدیم گفتم من و سه شنبه ها عادتی داریم بس دوست داشتنی...حالا باز بگید نه!
روزهایتان طلایی
سیما
دی ماه 1390
دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰
چندین سوال ....
سوالاتی چند
- این همه مو از کجا در خونه ما پیدا می شه.اگه نیما و من این همه موهامون می ریزه. خدایش باید تا الآن کف سرمون پیدا بود...!!!
- چرا گاز بعد از هر پخت و پز میشود شکل این گازهایی که صد سال است صاحبش اونا رو تمیز نکرده.
- چرا خونه ما این همه کرک می گیرد.
- چرا من دیوونه شدم
- چرا جدا؟؟؟من چرااااا؟؟؟؟من چرا توپلم؟؟؟!؟!؟!؟
بگذریم.امروز برف اومد...نیاومد؟؟می خواست بیاد؟؟؟نمی خواست بیاد...کلا من دچار درگیری لفظی با خودم شدم...یعنی فجیع ها...می گی چرا؟؟؟بگم؟؟؟ فصل آخر رو برای استاد راهنما فرستادم می گم خوب بیا...اینم تقریبا تکمیل شده کل فصل ها نظر بده.تازه یادش افتاده که اااا شما دانشگاهتون باید یه نامه ای به ما می داد مبنی بر اینکه من استادتون هستم(همون پول دادن رو می گه ها) نداده...من و می گی...استاد من یه سال پیش موضوع تصویب کردم.شش ماهه دارم برات مطلب می نویسم هی هی...الآن یادت افتاده...خوب بمیری...من از استرس مردم.این سر دنیا حالا من چه غلطی بکنم؟؟؟ای بابا...نخیر...کلا بنده خرم رو از روز ازل بی دم دریافت کردم.سعی بی خود نفرمایید...همچینی حالم الآن توی قوطی کبریت رفته که نگو...حالا یکی نیست بگه برادر جان، تو خودت از اول به من گفتی مطلب نصف نصف بفرست که من فرصت کنم بخونم.الآن می گی نه دیگه کامل کامل شد بفرست که دیگه اذیت نشی....یعنی ببینید ملت کلاه گذاشتن سرمون تا رو لنگشت کوچیکه پا...هیچی دیگه...کلا قاطی کردم...یعنی الآن شدم شکل محیط زیستی که خسارات غیر قابل جبران بهش وارد شده...و کلا حالم خرابه...!!!یه بیست روز دیگه می خوام برم ایران باید این تز خاک بر سر رو در عرض دو هفته دفاع کنم.دیگه چه جوریش با این اوضاع را خدا داند و لا غیر...
!!!چرا اینجا می گم...بگو آخه به من چه...بگو مگه من وظیفه دارم اراجیف تو رو بخونم...اصلا چرا من اینجام
نه آخه چرا...؟!؟!؟!؟!
سیما
آذر 1390
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۰
وسایل...
برای خونه جدید(نگفته بودم خونه رو عوض کردیم.اومدیم توی یه 3 ½ از دانتان هم خارج شدیم؟؟) یه ماشین لباس شویی گرفتم خیلی کوچیک...البته من عاشقش هستم.
اینو گرفتم...
خیلی خوب می شوره.زیادی هم کوچیک نیست.تو هفته باید تقریبا سه بار روشنش کنم تا لباس هام توش جا بشه.لباس های دو نفر آدم.خوبه کلا.من که دوستش دارم.ماشاا..!!خیلی دوست داشتنی هست.
گوش شیطون کر.خونه جدید خوبه.منظره اش که عالیه یعنی بی نظیره...احساس جوانی می کنید توش.(حالا نیست من پیرم)
من وسایل خونه رو از چند جا گرفتم.
مبل توی حال رو از یه سایت آنلاین گرفتم.نمی گم خیلی راحت هست که قطعا مبلهای گرون راحت تر هستن اما نسبت به قیمتش و دلیوری که برامون انجام دادن(مجانی) من کلا راضی هستم.البته رنگش رو هم دوست دارم.از این سایت گرفتم.اگه شما هم فعلا زندگی دانشجویی دارید خوب امتحان کنید.در اوتاوا و مونترال(فکر کنم کل کبک) دلیوری داره.
من مبلمون رو دوست دارم.بقیه وسایل هم کلا از IKEA گرفتم کلا.از تخت و دراور و میز و همه چیز.کلا الآن اتاق خوابمون شده از این اتاقهای مدل IKEA. پرده رو اما از یه مغازه گرفتیم از توی Sainte-Catherine. بذارید.این آدرسش هست.تازه باز شده بود پرده هاش و ملاحفهای خوبی داره.قیمتش هم خوبه.
آدرسش اینه:
350 Rue Sainte-Catherine O
و دیگه اینکه ماشین لباسشویی رو هم از فیوچرشاپ آنلاین گرفتم.خشک کن نداره.اما از اونجایی که من اصولا نمی ذارم لباس رو توی خشک کن(حتی زمانی که می رم طبقه پایین) برای من خیلی خوبه.دیگه جونم براتون بگه.کلا راضی هستم.
در کنار این حرفها...می خواستم پرده های حال رو از سیرز بگیرم.آقا حراج بود که کل 4 تا پنل می شد تقریبا 50 دلار یعنی مفت.منم هی دست دست کردم.تموم شد حراج.الآن حالمون بدون پرده هست.یعنی یک ضدحالی هست که نگو...اما مهم نیست.من الآن مثل عقاب هی تند تند به سیرز سر می زنم و هزارتا ویش لیست دارم.و هزار و یکی هم هر روز بهم میل می آد که حراج ها رو می گه.و من هنوز منتظرم برای حال پرده بخرم.
راستی.یه چیز بگم.ما این خونه رو توی گوگل مپ پیدا کردیم.بگم چه جوری؟هیچی من داشتم یه روز سرچ می کردم آنلاین دیدم این دونه نقطه اینجاست.زنگ زدیم.گفت بله داریم..ما هم 100 بار اومدیم.دفعه اول اینقدر داغون بود که نگو یعنی پارکتش در اومده بود.در کمد باز و بسته نمی شد.کلا من گفتم نه این چه وضعیه.اما دفعه با صحبتهای همسری با اینا...هم پارکت عوض شد هم در کمد ها و کلا شد یه چیز هلو...تنها مشکلش در حال حاضر اینه که در این ساختمون سگ آزاده...سگ می بینی دوتای من...یعنی من موندم مردم چطوری نگهشون می دارن...یعنی ترسناکن ها...زنه وزنش سی کیلو هم نمیشه...سگش فکر کنم راحت 80 تا رو داره...تپل و خرس...سیاه..واااای...ترسناکه!!!
خوب...من برم لباسهام رو بشورم...!!!
اینم از این
سیما
شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰
یک سال گذشت
یک سال پیش در چنین روزی...
من برای اولین بار وارد خاک کانادا شدم.
من برای اولین بار تنها سوار هواپیما شدم.
من برای اولین بار از قاره آسیا خارج شدم.
من برای اولین بار وارد قاره اروپا شدم.
من برای اولین بار از اقیانوس اطلس رد شدم.
من برای اولین بار بدون حجاب در خیابان قدم زدم.
من برای اولین بار وارد خونه خودم شدم.
من برای اولین بار...
یک سال گذشت...یک سال یعنی سیصد و شصت و پنج روز.البته از این روزها من صد و پنج روزش ایران بودم. یک سال گذشت...یک سالی که بزرگ شدم. یک سالی که برام خیلی چیزهاش اولین باری بود...یک سالی که یاد گرفتم باید قوی بود.یک سالی که درک کردم چقدر راه دارم برای رفتن.
یک سالی که گذشت...برای من پر از اسم و رسم جدید بود. چیزهایی که شاید دائمی شوند در زندگی...
کلا یک سال پیش در چنین روزی من شدم مهاجرم...
یک سال گذشت...
سیما
17 دسامبر 2011
26 آذر 1390
جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰
مامان ها...و آموزشهایی که جواب می دهد
بچه تر که بودم-یعنی هنوز بچه ام- وقتی مامان رو صدا می زدم تا بیاد حداقل 5 دقیقه ای طول می کشید.همیشه غر می زدم که چرا اینقدر طول می کشه.این روزها...وقتی می خوام از یه کاری دست بکشم(مثل ظرف شویی) و برم سراغ یه کار دیگه...دقیقا زمانی که می خوام برگردم تو اتاق، یه مو کف اشپزخونه.یه لک روی گاز و کلا یه چیزی وقتم رو ده دقیقه ای می گیره. تازگی ها –یعنی قبلا نه- درک کردم مامان چرا اینقدر دیر می اومد.همیشه نصفه فیلم های پنجشنبه، و گاهی بعد از گذشت بیش از ده دقیقه از صدا کردنش.نیما دیشب صدام کردم.تا برم پیشیش...ده بار خم شدم(از اتاق خواب تا حال) تا یه تکیه مو رو بردارم یا دستمالی بکشم یه گوشه...لجش در اومد...جوابم این بود: چقدر شبیه مامانم شدم.دقیقا عین خودش...البته هنوز خیلی مونده اونقدر کدبانو بشم...!!!!!!
ایران، همه چیز به نحو عجیبی تمیز بود.اینروزها درک می کنم چرا مامان ساعت 9 خوابش می اومد...!!!چقدر خرفت بودم قبلا...!!
ایران یه تکنولوژی داشت که در اون، لباسها خود به خود تمیز می شدن و می رفتن تو کمد...خونه تمیز می شد...اتاق...همه چیز...جالبه اینجا این تکنولوژی رو نداره....
در کنار این حرفها...جدا خونه ما همیشه تمیز بود...هیچ وقت یه مو کف حمام نبود(پنج تا آدم بودیم تو خونه) عجیبه به خدا...!!!مامان چطوری این کار رو می کرد.من اینجا حداقل دو روز یه بار دستمال می کشم.جارو می کشم.اما بازم آخرش مو همه جا هست...جدا مامانا چه جوری کار می کنن؟؟؟
ایران، همه چیز به نحو عجیبی تمیز بود.اینروزها درک می کنم چرا مامان ساعت 9 خوابش می اومد...!!!چقدر خرفت بودم قبلا...!!
ایران یه تکنولوژی داشت که در اون، لباسها خود به خود تمیز می شدن و می رفتن تو کمد...خونه تمیز می شد...اتاق...همه چیز...جالبه اینجا این تکنولوژی رو نداره....
در کنار این حرفها...جدا خونه ما همیشه تمیز بود...هیچ وقت یه مو کف حمام نبود(پنج تا آدم بودیم تو خونه) عجیبه به خدا...!!!مامان چطوری این کار رو می کرد.من اینجا حداقل دو روز یه بار دستمال می کشم.جارو می کشم.اما بازم آخرش مو همه جا هست...جدا مامانا چه جوری کار می کنن؟؟؟
جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰
نویسنده ای بی نام
این روزها عجیب دوست دارم بنویسم...انگار می خواهم نویسنده شوم.چند داستان کوتاه...ده صفحه از پایان نامه با قلمی بسیار خوب... تمام کردن مقدمه با قلمی نسبتا خوب...و کلا شده ام ملا بنویس...این روزها فقط می نویسم...گاهی هم فیلمی نگاه می کنم...و فقط فیلم های داستانی...در عجبم این حس کجا بود که الآن پیدا شده...چند شب پیش ...شمعی روشن کردم و نشستم و لپ تاپ و گذاشتم و اونقدر نوشتم که دستم درد گرفت...بعد با کمال تعجب دیدم...همه افکارم شده یه داستان...یه داستان پر از غم...از دورانی که فراموشش کرده بودم...باورم نمی شد این نوشته منه...و جالبتر از همه اینکه باز به این حقیقت تلخ پی بردم که وقتی غمگینم زیبا می نویسم.البته به نظر خودم...اون نوشته رو پاک کردم...دوست ندارم داستانهای اون سه ماه زندگیم هرگز تکرار بشه.اما حقیقتش اینه که از اون داستان چندین شخصیت بیرون اومدن که این روزها عجیب همراه من هستن...گاهی به شکل یک فرد شیزوفرنی باهاشون حرف می زنم...و از همه نامفهوم تر اینه که این روزها براشون می نویسم...مثل همان دختر هیجده ساله عاشق...کمی شاید اما عاقلتر...
کلا شاید عجیب نباشه...چه می دونم...
فقط گفتم که گفته باشم
سیما
پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۰
برای همه مسافرایی که خونشون توی سفر ساخته شد
هنوز باور نمی کنم این همه ازت دورم...بی اغراق می گم...انگار هنوزم با اولین تلنگر پیشت می آم و تو هستی...اما حقیقت یه چیزه دیگس...عجیب از اینکه در کمتر از یک ماه دیگر مسافر ایرانم دلم می گیره...دلکندن اولم ده روزه بود که به سه ماه قناعت کرد...دل کندن دومم شش ماهه بود که یک ماه هم رو به عنوان وقت اضافش گذاشتم... و هنوز اگه دلم هوای عصر یک روز شلوغ همت رو بکنه می گم بر می گردم در کمتر از سی روز دیگر...اگه هوای پنجشنبه شب های خونه رو داشته باشم...دلم به من این امید رو می ده که بر میگردم...اگه دلم بخواد بی هوا برم توی هال و بابا رو در حالی که داره به رادیو گوش می ده بوس کنم...می گم خوب یه ماه دیگه امکان پذیره...
اما این دفعه موقع برگشت الآن عددی نیست که بهش تکیه کنم،نه شیش ماه نه ده روز و نه حتی بلیط برگشت...درست اینه که خداحافظی می کنی...و بعد از اون گیت لعنتی دیگه هیچ کی نیست...تویی و یک آقای ریشو که می گه پاسپورت و تو با چشمهای خیس و این کریر ساده بر می گردی و از آخرین شیشه شفاف فرودگاه امام سعی می کنی مامان رو ببینی...بابا رو شاید...و وقتی آقاهه پاسپورت رو بده دستت بخوای بهش بگی آقا لاک بگیر...من خارج نمی شم...ولی کریرت رو بگیری بالا و احساس کنی چقدر سنگین تر شده...برگردی...حس کنی مامانی داره نگات می کنه...یا بابا صدات می کنه...شاید...اما هیچ کس نیست...یه عده مسافر ولو توی سالن ترانزیت و تویی که باید بری سوار یکی از اون هواپیماهایی بشی که رفتن باهاشون یعنی یه دلتنگی به عظمت یه دنیا در دلت...
اینروزها به برگشتن بعدی بیشتر از رفتن فکر می کنم...دلم می گیره...از ترس اینکه در عروسی عارفه نباشم...از اینکه زهره وقتی زنگ می زند نمی تونم ذوق دیدار بعدی را با تاریخ داشته باشم...از اینکه به رزا بگم وقتی اومدم می ریم فرحزاد...از اینکه شیرین دلتنگی کنه و بگم خوبه والا یه ماه دیگه اونجام می ترسم...
اینروزها به برگشتن بعدی فکر می کنم، به لحظه ای که مامان رو باید در آغوش بکشم و عطر حضورش رو تا انتهای جونم ببرم بالا و بعدش بگم خداحافظ...از اینکه باید دست بابا رو با ول کنم....از این می ترسم که آخرین باری که چشمهای سبز مامان رو نگاه باید کنم و بگم خداحافظ...تا کی؟؟؟کی نداره...!!از اینکه یه بلیط یه طرفه دارم و یه فرودگاه که می شه پر از غم...!!!
اینروزها به جای رفتن و دیدار ها به لحظه دلکندن بعدی فکر می کنم.......به لحظه دلکندن...به لحظه رفتن...بعد انگار یکی بهم می گه، همیشه همین بوده...اما نبوده...باور کن نبوده...همیشه زهره بوده که وقتی دلم برای خودم تنگ می شد من و ببره پیش خودم...همیشه رزا بوده که دردم رو دردناکترین لحظات درک کنه.همیشه عارفه بوده که عقلانه هوشیارم کنه...شیرین بوده تا اوقاتم را شیرین کند...زهرا بوده تا مهربونی کنه...نسترن و پاک دلیش واسه دقایقی که بی ایمان بودم یه نور امید بوده...سمیه و روح آهنینش واسه دقایقی که دوست داشتم یکی باشه که بهش بگم دوست همیشه بوده...!!! اما انگار از اون روز همه اینها تموم میشن...دیگه کسی نیست که بهش بگم دلم می خواد برم توی این هوا در دورترین نقطه زندگی بشر و جیغ بزنم...بگه فردا سر ساعت 8 سر همت...کسی نیست بگه آهای سیما تنها نیستی...کسی نیست که بهش بتونم تکیه کنم وقتی یه حس دخترونه توی دلم گره می خوره...کسی نیست...باید همه اینا از اول ساخته شه...اما مگه می شه دوباره شد شانزده ساله و تو دبیرستان ایران دوید و عارفه رو دید و با زهرا برای رسیدن به یک هدف هم قدم شد...یا سر درس حسابان با نازنین رو در کنار یک نیمکت شکسته نشست و به حرفهای بی انتهای اعداد ریسه رفت...مگه می شه هیجده ساله شد و زهره رو برای اولین بار در اون نمازخونه دید و نمازی که عجیبترین و عاشقترین شیوه نماز خوندن بود رو درک کرد.مگه می شه بیست و یک ساله شد و رزا رو توی اون پارک غریب درک کرد...نه نمیشه دوباره بیست و سه ساله شد و سر اولین کلاس رشته حقوق اقتصادی نشست و نسترن و دید...و شیرین رو شناخت و سمیه رو پیدا کرد...نه نمی شه...نمی شه...!!!تازه اگه هم بشه...اگه بشه نسترن و شیرین و سمیه ای جدید پیدا کرد، اگر بشه رزا و زهره و عارفه و زهرای نویی رو شناخت...نمی شه مامان دوم پیدا کرد...نمی شه بابا رو اینجا پیدا کرد...نمی شه هما رو دید...نمیشه مهدی رو صدا کرد...نمی شه با علی کل کل کرد...نمیشه با مهسا برای یک آریشگاه اشتباه خندید...نه نمی شه...اینچیزا تکرار نمی شه...!!!
پس این حس ترس رو هضم نشده نگه می دارم...تا اون لحظه که بتونم درک کنم، چطور می تونم وسط اتاق آبی وایسم و بگم خداحافظ...چه جوری می تونم برم توی گیشا و به هما فکر نکنم...چطور می تونم همت رو برای بار آخر طی کنم و به زهره بگم فردا صبح نیستم.چطور می تونم تا کاوه برم و مامان پری و پدر رو بغل کنم و بگم تا دیدار بعد که شاید نباشه...نه نمی تونم فکرش رو هم بکنم که نباشه...می خوام باشم...می خوام وقتی مامان پری دلش می گیره باشم...می خوام وقتی امین خبر قبولی دانشگاهش رو می گیره باشم...می خوام باشم وقتی بابا از مشهد می آد و بپرم دم در و بغلش کنم و بگه نه توی قطار بودم و کثیفم...بگم بدرک...و ماچش کنم...می خوام باشم وقتی مامان توی آشپزخونه داره کله گنجشیکی غذای مورد علاقه من و درست می کنه و من نشستم روی اون پله های چوبی به حرکت دستش نگاه می کنم...و فکر می کنم چقدر زیباست...نه من می خوام باشم...
!!!
دوست دارم همین جا این ترس رو دور بریزم...بگم بر میگردم و همه چیز مثل قبله...اما نیست...هیچی نیست...دیگه هما توی خیابون سیزدهم گیشا نیست...دیگه دانشگاهی نیست که با زهره بریم...دیگه امتحانی نیست که با شیرین در موردش بحث کنیم...و این بار برگشتن سفر محسوب می شه و اینجا خونه و اونجا سفر و ... و این سفر ته داره و...و آخر این سفر من باز به فرودگاه بر می گردم...و اینبار بلیطم برگشت نداره...و این آغاز ترس است...آغاز این دلهره بی انتها...
سیما
آذر 1390
پ.ن. هرگز نفهمیدم هما چطور تونست سوار اون هواپیمای بزرگ بشه ...من فکر کنم از ترس نتونم راه برم...فکر می کنم به اون لحظه فکر کنم به عنوان آخرین مسافر وایسم و اونقدر به شرق نگاه کنم که احساس کنم خورشید در اومده بعد به خورشید بگم تو یکی هستی...هر جا که برم...اما خورشید واقعی زندگی من بابام بود...بی خودی به خودت پز نده...بعد دسته اون کریر قرمز و بگیرم با صدای قیژش حس کنم این صدای یه تیکه از روحم است که داره اینجا جا می مونه...توی این گیت ساده...و باهم نمی آمد...هیچ وقت...!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)