‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

روز به روز دیدارمان نزدیک می شود

سه شنبه دیدار هم می رسد...مطمئن باش...

چهارشنبه صبح نیما ایران را به مقصد مونترال ترک می کند...و باز این ما

اینروزها همه...بدون استثنا همه...همه دارند می روند.عزیزترین انسانهای زندگی من.یکی برای آمریکا دو پذیرش دارد و راهی قبرس برای گرفتن ویزا...دیگری در حالی که در بهترین دانشگاه ایران مشغول بوده...در پی گرفتن پذیرش از آن سو...

اینروزها...فقط یک سوال را تکرار می کنم...آیا ارزش دارد تمام کردن این خطوط نانوشته.یا باید شروع کنم.از ب بسم الله...ترسی ندارم.از شروع هرگز ترسی نداشتم.شروع یعنی هنوز زنده ای...اما از گنجشک بودن...چرا می ترسم...

به امید روزهای روشن

برای دل همه مهاجران دعا می کنم.برای دل دخترکانی که همسرانشان منتظر رسیدن پی آر هستند و برای دستان زوجینی که پرونده هایشان نمی دانم به چه سرنوشتی در دمشق دچار شده است.چقدر اینروزها دلم پیش آنهاست.یاد لحظاتی می افتم که خودم هر چند دقیقه ای میل چک می کردم.به پستچی منطقه زنگ زدم.بلکه خبری بیاید...سخت است و سخت تر از این انتظار بلاتکلیفی است...اما تکلیف شما روشن است.شروع کن...10000 کتاب زبان است که باید بخوانی...شروع کن...می دانم اشتباه من را می کنی در نهایت...اما باور کن...اگر زبانت را تقویت نکنی ....روزی می رسد که اینجا را ترجیح می دادی...پس بسم الله...

دنبال معلم زبان خصوصی خوب می گردم...اما باز ...

این روزها...می گذرد...

همین و بس

سیما

اردیبهشت 1390

یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۹

نکات فرا آموزشی

نکات آموزشی:

1.سر امتحان تافل به ساعت توجه کنید

2.برای سبزه عید ماش سبز نکنید...(یه چیز بد قواره ای می شه که نگو و نپرس)

3.سعی کنید برنامه سفرتون به کانادا را جوری تنظیم کنید که از اپریل در این کشور باشید تا از مناظر زیبا استفاده کنید.باورتون نمی شه چقدر قشنگ می شه(الآن من دیدم؟نههههه...اما خوب الآن اینجا دقیقا همون موقعی است که من عاشقش هستم.بارونن...یه خورده سوز...واااای که چه حالی می ده این هوا به من...)

4.وقتی امتحانات را خراب می کنید...بهش فکر نکنید.در غیر این صورت مثل من موهایتان به مدت 3 روز شاخ می شود.

5.از زندگی لذت ببرید.شاید فردا نباشه که این حال رو بهتون بده.

6.عاشق باشید...عاشق هر چیزی که دوست دارید...چه هوا،چه انسان،چه یه عروسک

7.با عشق ابراز وجود کنید...نه با صدا

8.روزهای آخر سال شمسی را دوست داشته باشد...چون وقتی به سال میلادی نگاه می کنید...درک می کنید چه معنایی داره روزهای سال شمسی...و شما با آن معنا اخت گرفته اید...

9.اگر می توانید یک شب خودتان را جای حاجی فیروز بگذارید و دایره دنبک بزنید...حالتان را جا می آورد

10.شیک بودن...با کلاس بودن...منافاتی با این نداره که وسط خیابون قر بدید...این نکته خیلی مهم است...من باورش دارم...

همین فعلا...

روزگارتان طلایی...

سیما

اسفند 1389

*به ایرانی بودنتان افتخار کنید.شاید ایران امروز یه موجود مزخرف درسطح جامعه بین المللی باشه...اما همون موجود مزخرف ریشه های شما رو درون خودش داره.اگه به ایرانی ها فحش بدهید.اگر انکار کنید.به نوعی به خودتون بر می گرده...شاید ایرانی بودن به نظر خیلی ها قابل افتخار نباشه...اما فراموش نکنید.اگر به خودتون بی احترامی کنید بی احترامی می بینید(اشاره به سفر غیر قابل فهم سوریه و رفتار مردم و....)

** وقتی می بینیم به ایرانی ها فحش می ده...فقط لبخند می زنم...یادش بخیر...ما اونجا کتک خوردیم...حرص خوردیم.خون خوردیم...هنوز هم دوستش داریم...هنوز هم خانه ما هست.اما...اما...اما...

یکشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۹

مونترال(قسمت دوم و آخر)


از فرودگاه که در اومدیم.رفتیم خونه خاله خانوم که در جزیره راهبه هاست ،اون شب یه مهمونی ایرانی بود در دانتون و رفتیم خاله رو برداشتیم .اومدیم خونه(همین اتاق کوچلو و پر از عشق) .من سرما خوردگی بدی داشتم.تمام راه صدام گرفته بود و دماغم کیپ و کلا داغون رسیده بودم. و نیما عزیزتر از جانم برام سوپ درست کرده بود در آرام پز یعنی خونه بوی سوپی می داد که نگو.من با اینکه گشنه بودم اما به دلیل هیجان و خستگی خیلی کم خوردم...و با یه دوش سرسری رفتیم خوابیدم...ساعت 2 صبح اما باز بیدار گشتم.زیرا دچار جت لگ بودم و جای شما خالی...نیما رو دیوانه کردم.ساعت 2 صبح سوپ خوردم.اینور اونور کردم...به مامان اینا زنگ زدم.ساعت 5 صبح...5 خوابیدم تا 9 صبح...صبحانه عاشقانه ای خوردیم و اولین قدم رفتن برای خرید کاپشن و کفش که اصلی ترین نیازهای ورود به سرزمین سرد بود(من شنبه رسیدم و شنبه نمی شد رفت سراغ کارهای اداری...)

خیابان saint Catherine واااای اینقدر حال کردم با این خیابون...و اینجا اولین مکانی بود که با یک نفر انگلیسی حرف زدم و اون کلا من و به هیچ حساب کرد...یعنی هیچااااا...و فهمیدم مونترال یعنی فرانسه نیاز داری.به هر حال،روز اول من کفش خریدم و کفشی دوست داشتنی...و کاپشن نیما رو دو در زده بودم و کلی حال و صفا بود...چون قرار بود در ابتدا 10 روزه برگردیم.برای خرید کاپشن عجله نداشتم گرچه در هفته بعدش خریدم از north face.

در مونترال جای دیدنی زیاد هست.از مونترویالگرفته تا کلیساهای دوست داشتنی...اما راستش من مونت رویال با اینکه تا خونه ما 10 دقیقه هم نیست 4-5 بار بیشتر نرفتم...اولدپرت هم یک بار اول ژانویه رفتم...و کلیسا معروف مونترال رو هم هنوز ندیدم.اما در این دو ماه...اطراف مونترال و خیابان saint Catherine رو استاد کردم.دقیقه می دونم همه چیز چی به چی هست...البته بدلیل سرما و سرمایی بودن این جانب...ترجیحا بهتر من بیرون نرم...راستش کبک سیتی هم رفتم...در سردترین روز زمستان امسال...اصلا بهم خوش نگذشت.خواستین برین لطفا شما در تابستان برید.

من در مونترال حس خانه ندارم.این بدترین حس است.از ابتدایی که اومدم،در فکر رفتن به ونکور یا شهر دیگری بودم.چون اولا اینجا فرانسوی است و من کمی بسیار در ذوقم خورد.و دیگر اینکه من شهرهای انگلیسی زبان را ترجیح می دهم...و دیگر اینکه ونکور را برای دانشگاه رفتن انتخاب کرده ام(حالا اونا من و انتخاب نکردن ها...من انتخاب کردم)

مونترال برای دانشجویانی که مک گیل دوست هستند بسیار خوب است.اگر کونکوردیا را دوست دارند خوب است...اما برای اینکه زندگیت را اینجا پایه بگذاری نه.من حس خوبی ندارم...راستش ترجیح می دهم جایی باشد که ایرانی کمتری باشد،نه چون می گم ایرانی ها بد هستن.اصلا...اتفاقا بزرگترین لطف خدا به من حضور خاله هایم در مونترال و اوتاوا بود که بزرگترین حس مونترال است.منظور از ایرانی منظور من فضا برای قبول شدن در جامعه است که اگر در مونترال بمانم حداقل با چیزی که من دیده ام غیر قابل دسترس است.دلیلش زبان است،و اینکه آیا فرزندی اگر قرار باشد داشته باشم اینجا فرانسه خواهد خواند و خدای من پل ارتباطی من با او...حتی اگر فرانسه یاد بگیرم و خیلی چیزهای دیگه...باز هم چندین قدم عقب هستم و حس خوبی نیست کلا و مضاعف بر این علت که من دوست دارم در شهر انگلیسی زبان زندگی کنم...حالا چون ندیدم این حس رو شاید داشته باشم...

در کل مونترال شهر دانشجویی است.هزینه زندگی نسبت به بقیه شهرهایی که من در خصوص اونا خوندم خیلی کمتر است.با درآمد پایین هم زندگی خوبی خواهید داشت.نمونه اش دوستان نیما که با بورس 1800 در ماه زندگی کاملا اوکیی رو دارن.(البته کارهای جانبی رو هم در دست می گیرن.تی ای می شن و این صحبتها)

و این است داستان ورود من به مونترال...تا دو هفته دیگه به ایران بر می گردم.برای تمام کردن فوق لیسانس عزیز و در اواخر جولای و یا اوایل اگوست باز به مونترال یا در صورت درست شدن کارها ونکور سفر خواهم کرد و این بار خانه ای خواهم ساخت از نو...اگر مونترالی شویم اینجا موقتی است و اگر ونکوری شویم که وضع فرق می کند و کلا مهاجر شهر به شهر می شویم...

در کل فعلا شدیدا خوشبین هستم.برای کار و زندگی...ولی نکته ای که همین امروز در بلاگ نیلوفر و بودنش خوندم که واقعا در خصوص منم صادق بود.از ایران که اومدم فکر می کردم فرق می کنم...دیگه اون سیما قبلی نیستم.اما این روزها بهم ثابت کرده همون سیما هستم...همون دختر بچه شیطون...و آری...اینجا مونترال است و هوا کمی و کمی بیشتر از کمی سردتر از ایران...

اینم قسمت آخر سفرنامه مونترال من...چیزی به ذهنم نمیرسه که باید می گفتم و نگفتم...!!!خیلی طولانی شد...می دونم سخته خوندنش...

سیما

اسفند 1389

اصلاحیه واجب واجب:کبک سیتی واسه سرما خوش نگذشت ها...و گرنه کنار دوست جوووانم(آوی و صادق)خیلی خوش گذشت...بگم اینو!!!الآن خوندم خجالت کشیدم این حرف و زدم

سه‌شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۹

سیما...و ماجرای سفر

مونترال...

من با پرواز بی ام آی از ایران اومدم.پرواز تاخیر داشت و ما ساعت 7 تقریبا از فرودگاه امام خمینی بلند شدیم.در راه کنارم خدا رو شکر خالی بود و کلی خوب خوابیدم و فیلم دیدم.البته یه خانوم مهربان ایرانی کنارم بود که فکر می کنید چی با خودش اورده بود.نون پنیر سبزی وسط هواپیما،کلی خندیدم توی دلم.خیار به من تعارف کرد.منم که مریض بودم.یادتون هست.صدام وسط پرواز رفته بود.اصلا نمی تونستم حرف بزنم.حالا از فشار بود یا چیز دیگه نفهمیدم.بالاخره بالای لندن رسیدم...کلی حال می داد.همه جا سفید بود.برف اومده بود(شاید پرواز من یکی از آخرین پروازهایی بود که به طوفان برف نخورد.هرچند 40 دقیقه ای تاخیر داشت تا از فرودگاه هیتروید بلند بشه بدلیل برف)رسیدیم به لندن.از ترمینال 1 به ترمینال 3 رفتیم.من و دو تا خانوم مهربون دیگه.یکی می خواست بره ترنتو که پروازش و داشت از دست می داد و دوید تا به پرواز برسه.من و اون خانوم مهربون نشستیم در ترمینال 3 و حرف زدیم.خندیدم و 40 دقیقه قبل از پرواز رفتیم دم گیت و قدم زدیم.کلی در ترمینال 3 دلم قلی قلی می رفت که خرید کنم.اما نکردم...حال خرید شاید نداشتم...اما الآن پشیمونم که چرا عطر نخریدم.در سایت فرودگاه هیترو برید و مغازه ها ببنید و مطمئن باشید خرید می ارزه...الآن که قیمت عطرهای اینجا رو می بنیم مطمئن شدم می ارزه...

به هر حال سوار هواپیمای ایر کانادا شدم.کنارم یه آقای دراز نشسته بود که تا نشست خوابید...یعنی خوابید ها...من که چک این رو از ایران کرده بودم.کنار پنجره نشسته بودم و داشتم حال می کردم...اما خوب دستشویی لازم است...بالاخره آقا رو با تکون های شدید بیدار کردم و راهم رو باز کردم به سمت دستشویی...فیلم دیدم ولی از زمانی که رسیدم بالای کانادا داشتم دیونه می شدم.دیدن جزیره پرنس ادوارد(جایی که مطمئن باشید خونه من در اونجا خواهد بود) کلی بهم حال داد.ثانیه شماری برای رسیدن به نیما...و بالاخره...رسیدن...

دیدن ورزشگاه المپیک مونترال از بالا و بعد از دانتون که می دونستم خونم توش هست...حس جالبی بود...خیلی زیبا بود...خیلی...

و بالاخره...با فرود اومدن هواپیما من دویدم.نیما و پسرخاله جان گفته بودند بدو که اگه ندوی...باید توی صف طولانی باشد.بالاخره هم من در صف طولانی ایستادم برای مهر ورود به کانادا و شنیدن جمله welcome to Canada ...دقیقا از جایی که مهر زدم یه در باز می شد که 90 تا فلش داشت.برای کارهای مهاجرتی رفتم اونجا،شماره گرفتیم و منتظر ماندیم ...برگه لندیگ رو گرفتند و امضا کردیم و چسبوندم در پاسپورت و لیست وسایلی که من در آینده می خوام بیارم رو گرفت و کپی اون و بهم داد و فرستاد ما رو به قسمت کبک...اونجا هم شماره گرفتیم و بعد از فرارسیدن نوبت برگه CSQ رو ازمون گرفتن و کارها رو خودشون انجام دادن یه وقت هم بهم دادن (که من نرفتم بعدا چون ظاهرا می خواستن فرانسوی صحبت کنن منم اصلا حوصله نداشتم و نیما مخم زد که نرو...اوج یک همسر خوب).خلاصه اومدیم بیرون.فقط چند تا چمدون اون وسط ول بود.چمدون هام رو برداشتم و به سمت در خروج حمله کردم.نیما منتظرم بود و اینگونه من به مونترال رسیدم...هوووووراااااا

سیما

بهمن 1389

*ادامه دارد

پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹

توضیح نخودی

کمی تا قسمتی اینجایی شده ام...نه؟

نمی دونم چرا؟شاید دلیل مشغله زیاد باشه.شاید هم نه!اما باور کنید اینجا که می رسید دیگر برای گفتن چیزی ندارید.خود یا ناخودآگاه!از چه بگوید ...مثلا از کیس من از دانشگاه مک گیل؟؟از چیش؟؟؟من هنوز بعد از 1 ماه با اینکه اکثر روزهایم را اینجا سپری می کنم اما نگشته ام.چرا؟؟خوب سرد است و چون همسری پایان نامه دارد تنهایی گشتن هم به نظر شما لذت بخش هست؟؟من دوست ندارم.و البته کلاس زبان آنهم در بدترین ساعت روز.1-3...یعنی نه صبح داری نه عصر...4 روز در هفته.کلا این اول ورود من است.

اما در کل.امروز حوصله درس ندارم فعلا می خواهم شیطونی کنم.

من فعلا در downtown زندگی می کنم.جایی که پر از دانشجوست...چه مکگیلی،کنکوردیا،هک(آشوسه)،یوکم،دانشگاه مونترال و...!اینجا شما حس جریان شهر را درک می کنید.کلا من به این طرف اون طرف زیاد نرفتم اما از اینکه خونه کوچک دارم اما در مرکز شهر زندگی می کنم کاملا راضی هستم.چون حس گذر زمان برایم بسیار کمتر شده است.

هنوز ترسم نریخته است که بروم ابراز وجود کنم.پشت نیما قایم می شوم.!!!اینجا برای تازه واردین و خونه هاشون فکر می کنم بهترین گزینه IKEA باشه...من که اتاقمون رو اینجوری چیندم.هنوز اما راه زیادی است برای تکمیل...فراموش نکنید من و همسری دانشجو هستیم...صد در صد موقعیت زندگیمان با ایران متفاوت است.یادم می آد برادرم دانشجوی دکتری بود که ازدواج کرد.زندگی را در خانه ای سه خوابه شروع کرد با همه امکانات...در یکی از بهترین نقاط شهر...اما اینجا از این خبرها نیست...باور کنید...نه من اصلا ناراحت نیستم.اتفاقا لذت می برم...زندگی ام را خودم می سازم...با کمک عزیزانم..البته!!!!

راستی muffin درست کردم،و می کنم.فوق العاده خوشمزه می شود...بهتر از بیرون شده است...نیما که هر روز سفارش می دهد...در ضمن از نیما خبری نیست.می دانم ...داره پایان نامه می نویسه...خیلی هم خوب پیش می ره...

و دیگه اینکه...همه چیز خوبه...دوستان و دوستان عزیزم...شما هم می آیید...باور کنید...اما یک چیز را فراموش نکنید.شاید این صبر دیوانه کننده باشد اما خواندن زبان را آویزه گوشتان کنید...اینجا باید ارتباط برقرار کنید.

همین و همین و همین

سیما

دی ماه 1389

ژانویه 2011

*از سوریه و ورودم خواهم نوشت!!!به زودی

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

سرما همسفر همیشگی

تحقیقا وسایل جمع شده است.مونده خورد ریز های آخر شب ...خوابم نمی برد.و ظاهرا سرما خوردگی ،قصد دارد همسفر مهربان من باشد.

کلی خودم را تقویت کردم.اما فکر کنم ویروس ها هم تقویت شدن همزمان...!!!

الآن شدم مثل یه خرس قطبی بس که لباس تنم کردم که گرمم بشه و این سرماخوردگی روش کم بشه!!!

17 ساعت دیگر...کمی نگرانم...کمی نه بیشتر نه کم تر!!!

سیما

آذر 1389

دسامبر 2010-12-16

*نیما برای اولین بار فردای عاشورا در ساعت 8 صبح ایران را ترک کرد...

**به به!

***ساعت 12 شب است،می نویسم تا یادم بماند که اینجا همه چیز آرام است...جز فین فین من!!!خدا به داد بغل دستی گرامی در هواپیما برسد...دیوانه می شود به طور قطع

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

سکوت مغزی


سعی می کنم فکر نکنم به پنجشنبه،چون احتمال اینکه از ترس خشکم بزنه زیاده.حس اینکه باید برم اون ور اونور شیشه ها و تنها باشم به اندازه کافی استرس زا هست.چه برسه به اینکه باید کل مسیر رو تنها باشم...واااااای!

امروز آقای دکتر شدیدا به خواب تاکید کردن...حالا فرض کن...من سرم درد می کرد تا کار داشتم و بیرون بودم.الآن نمی دونم این انرژی از کجا اومده!!!!واااااای

همه تصوری راجع به رفتن داشتم،جز این یکی...کمی تا قسمتی زیادی ترسناک است...

مامان می چرخد و وسیله جمع می کند...فکر می کنی من چی کار می کنم!!!نمی دونید؟؟؟نشستم و بلاگ می نویسم!!!!

کلا سرشار از استرس هستم...کمی شاید زیادی...پس بهتره اصلا فکر نکنم فقط 2 شب دیگه توی این خونه هستم!!!

حس یک زندگی مشترک به اندازه کافی استرس زا هست...بماند با این حس مخلوط شدن برای من چه حالی گذاشته...

کمی آرومترم...

سیما

آذر 1389

دسامبر 2010-12-14

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

توضیحات سفر سوریه

حضرت رقیه

قبر حضرت رقیه در پشت بازار حمیدیه قرار داره.بازار حمیدیه یه چیز شبیه بازار رضا در مشهد،کوچه برلن در تهران هست.اجناس زرنب و زینبول با قیمت کم.و البته جنسش مشخص است.بازار حمیدیه در خیابان شارع الثوره قرار داره.خیابان رو به روی قصر العدلی.

روی نقشه می بنید که کجا ها را نشون میده،اگه می خواید برید به سمت حرم حضرت رقیه از میدان مرجه اگه حساب کنید نزدیک به 10 دقیقه راه هست.دو طرف حرم بازار هست.هم سمت شمال هم سمت غرب و جنوب.نرسیده به حرم یه مسجدی هست به نام مسجد اموی،بدون اغراق می گم یکی از قشنگترین جاهایی بود که دیده بودم.کلی با محیطش حال کردم.در مسجد در ضلع جنوبیش،حرم حضرت یحیی نبی قرار داره.و اینکه بهتو پیشنهاد می کنم برید.در بازار حمیدیه یه بستنی فروشی وجود داره که هر کسی و می بینید داره از اون بستنی ها می خوره.اما ما نخوردیم جاش و هم کشف نکردیم.کشف کردم بهتون می گم.خیلی معروفه.

جنب خیابان شارع الثوره هم قلعه دمشق قرار داره که رو به روش یه اسب سوار هست،این قلعه در سال 1202 میلادی ساخته شده.من توش رو هنوز نرفتم ببینم.

در خصوص شام سنتر که در منطقه کفر السوسه قرار داره،اولا کرایه تاکسی 100 لیر بیشتر ندین.دوما،بازارش چیزهای قشنگی داره،اما همه مارکدار هستن و گرون.کلا من خوشم اومد.اونجا خوشبختانه می تونید انگلیسی صحبت کنید.و بعضا شاید فروشنده بیشتر از یک ایرانی بهتون احترام بزاره.کافی شاپ های قشنگی داره.اونجا و کلا ازش خوشم اومد.اما یادتون نره مثل ما اشتباه نکنید.پشت شام سنتر یه بازار دیگه چسبیده بهش هست(پاساژ دیگه)اسمش یادم نیست اما اون رو هم ببینید و ندیده نیاید بیرون.

باب توما هم در منطقه ای وجود داره که یکی از دروازه های دمشق اونجا بوده،اجناسش نسبت به حمیدیه بهتر نسبت ، و قیمتش هم قابل قبول هست.یک خیابونه که توش مغازه داره چیزی شبیه ولیعصر خودمون.برای خانوم های محترم اینجا کلا لباس زیاد هست.اما بیچاره آقایون،بگو یه پلیور قشنگ،یه پیراهن.واقعا هیچی نیست.برای دختر بچه فت و فراوون،برای پسر بچه هیچی...

اینم از این توضیحات جانبی

در خصوص خود سفارت

روز اول که برای دادن پاسپورت ها رفتیم،توی صف ایستادیم و دونه دونه رفتیم تو.باید نامه فایل نامبر رو همراه داشته باشید تا راهتون بدن.علاوه بر دو قطعه عکس و پاسپورت.عکس هم جدید باشه.یه آقا اومده بود،عکسش برای دو سال پیش بود که نزاشتن.اما عکس 6 ماهه رو قبول می کنن.به هر حال...

مدارک و تحویل می دید و میگه فردا ساعت سه بیاید بگیرید.

ما ساعت 2.30 رفتیم،ساعت 3 در باز شد،و رفتیم توی سالن.راستی توضیح هم بدم.از در سفارت که وارد می شید،یه راهرو هست،یه در شیشه ای که به یه اتاقک باز می شه،توی اون اتاق باید موبایل،دوربین و تحویل بدین،و بعد از اتاقک می آید بیرون و از پله ها می رید پایین و می رسید به سالن انتظار(این پله ها در فضای باز هست،بگم که فکر نکنید وارد ساختمون شدید)در اون اتاق می شنید روی صندلی تا وقتی صداتون کنن.

ساعت 3.30،خانوم محترمی که مدارک را می گیره به عربی و یه خانم مسن مو شرابی و کمی تپل به فارسی توضیح می دن که باید چند تا چیز و چک کنید مثل ، شماره برگه لندینگ یا ویزا رو با ویزای توی پاسپورت،تاریخ انقضای پاسپورت رو اسم و فامیلون رو.خلاصه.اینم از این و با کمال خرسندی می آید بیرون.البته برای من یک ایرادی داشت.اینکه من رنگ چشمم سیاه نیست و اینا زده بودن سیاه.به خانومه گفتم.گفت موردی نداره.منم گفتم مرسی و پریدم بیرون.با دوستان(خانوم و آقای محترم زوج و من)یه عکس پاسپورت به دست در روبه روی سفارت گرفتیم.و این مرحله هم به خوبی تموم شد.

بازم حرف از شهر دمشق براتون دارم.زیاد،فعلا روز اول محرم است و می خوایم بریم زینبه.بریم ببینیم چی می شه...

سیما

آذر 1389

دسامبر 2010-12-07

*نقشه و این چیزا رو در اولین فرصت آپلود می کنم.


یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

روز سوم

یکشنبه روز سوم سفر سوریه

صبح یکشنبه بلند شدیم و شال و کلاه کردیم به سمت سفارت معظم کانادا،وقتی رفتیم طبقه پایین ،دیدیم یه خانوم و آقای جوان هم همسفر کانادا هستن،اونا هم برای گرفتن ویزا اومده بودن،از طریق skill worker اقدام کرده ، و 2 سال از اقدامشون می گذره،خلاصه رفتیم دم در سفارت،صف بود و سر ساعت 8 افراد دونه دونه وارد شدن و وسایلی از جمله موبایل و دروبین رو تقدیم کردند و به یک زیرزمین رفتن و شماره گرفتیم و نشستم و دونه دونه شماره ها را اعلام می کرد برای دریافت مدارک.خلاصه پاسپورت را دادیم و قرار شد فردا ساعت 3 بریم بگیرم.از اونجایی که یکی از تور لدیر ها هم پاسپورت چند نفر رو اورده بود تا ویزا بگیرن،با اون به تور پیوستیم که در قبرستان باب الصغیر بودند.اونجا قبر افرادی از جمله، بلال و جعفر طیار و فضه و 16 سر (که سر حضرت ابوالفضل هم یکی از سرها بوده) و قبر معاویه قرار داشت.سر قبر معاویه هم رفتیم.ابوسفیانش و کندن.اما تاسیس دوله الامویه اش رو می شد دید.به اتاقک بود که جالب بود برام.

از اونجا هم اومدیم به سمت هتل و من دارم از خستگی می میرم نمی دونم چی کار کردم.اما کلی خسته ام.

فعلا برم دراز بکشم تا ناهار...

سیما

آذر 1389

دسامبر 2010-12-05

*بازارها، ما تا حالا فقط یه بازار رفتیم،اسواق الخیر بود که برای کوچلوها خیلی چیزهای قشنگی داشت،مارکدار هم داشت،اما قیمتش زیاد بود خوب قاعدتا،من و نسی از اونجا،یه سری تزینات کریسمس گرفتیم،برای کادو و سوغاتی هم ارزون بود.هم خوشگل!...کلی حال کردیم.

** در میدون مرجه قرار که بگیرین،اطراف خیابون چندین شیرین فروشی و آبمیوه فروشی است.هنوز نمی دونم کدوم خوبه،اما جدا وسوسه انگیز هست.یه خیابون که به میدون می رسه در سمت شرق،یه خیابون بلوار مانند هست،که توش وزرات داخلیه(وزارت کشور هست)اگه این خیابون رو مستقیم بریم می رسیم به پل ماشین رو، اسمش هست پل ویکتوریا،سمت جنوب خیابون،هتل سمیرامیس هست،که از بیرون شیک و تمیز هست،کمی جلوتر از هتل سمیرامیس سینما سنتر هست.ما که توش نرفتیم اما کلی مثلا باکلاس ها توش می رفتن،سمت شمال خیابون،به سمت غرب که حرکت کنید،یه ساختمون پله پله می بنید که این هتل four seansen هست،خیلی هم ظاهر باکلاسی داره،دم درش هم اگه برید کاملا معلومه چه خبره،اگه خیابون هتل رو برید به سمت شمال(سر بالایی هست)پشت هتل یه سری مغازه که جنس های مارک دار دارند هست،که خدایی شیک و با کلاسن،فروشنده هاشم به انگلیسی واردن و جواب می دن،مثل اسواق الخیر نیست که همش ضایعت کنن که نفهمی چی می گی و نفهمن چی می گن.اونجا چندین کافی شاپ هم هست.از قیافه هاشون معلوم بود که جاهای باکلاسی هست.اما ما دختر تنها بودیم و شب بود.باید بر می گشتیم هتل،برای همین نرفتیم توش.

راستی،سمت جنوب اون پلی که گفتم رو اگه برید بالا می رسید به ایستگاه قدیمی راه آهن شهر دمشق،خیلی جای بامزه ای هست.اطراف اونجا هم چندتا مغازه به ظاهر فست فودی هست که خوب به نظر می رسید.اما بازم من نخوردم.چون شب بود و می خواستیم سریع برگردیم هتل.کلا اطراف میدون مرجه جاهای خوب زیاد هست.حالا امشب می ریم به سمت صالحیه ببینیم اونجا چی پیدا می کنیم.

*در مورد حضرت رقیه و مسجد اموی توی پست بعدی توضیح می دم.فعلا

شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

سوریه روز دوم

سفر سوریه برای گرفتن ویزا

الآن که دارم این رو می نویسم سوریه هستم.دمشق.من بالاخره با دوستم اومدم.برای گرفتن تور رفتیم به آژانش بشارت سفر در میدان سرو، و با پرواز ماهان اومدیم .ساعت 4.30 بعد از ظهر جمعه از فرودگاه امام خمینی راه افتادیم.پروازش خوب بود.ما هم چون رسیده بودیم فرودگاه در قسمتی بودیم که صندلی هامون برای فرست کلاس بود.خدایی حال کردیم.

پرواز ما همزمان با پرواز شرکت تابان رسید.صحنه هایی رو دیدم که به جرات می گم فهمیدم حقمون هست با هامون این رفتار را می کنن در دنیا.در فرودگاه دمشق ملت شریف ایرانی، هموطن های خودشون رو زیر دست و پا له می کردن که زودتر به قسمت مهر زدن برسن.من و دوستم که یه گوشه ایستاده بودیم و خجالت می کشیدم.خلاصه جز آخرین نفر ها بودیم که مهر تو پاسپورتمون خرد و آقایون سوری که اونجا بودن.می خندیدن به فرهنگ ما.دو تا دعوا و چند بار صدای جیغ و ویغ خانوم ها می تونین تصور کنید چه صحنه ها بود.دیگه ما هم کلی با خجالت اومدیم بیرون.اونجا اومده بودن دنبالمون...

جاتون اصلا خالی نبود،اولا ماشاا.. هموطن ها حول حول.از مسئول می پرسیم میگه دو تا اتوبوسه،اما نمی دونم چرا ملت علاقه داشتن بگن که فقط یه اتوبوسه و خودشون و بزور جا کردن تو اتوبوس اول،که خوشبختانه ما باز صبر کردیم که اتوبوس دوم بیاد.اما... خدا روز بد نیاره واسه هیچ بنده ای،ما نشسته بودیم گفتن یه سری از افراد در هتل نورالدین هستن،بریم اونا رو برسوینم.هتل نورالدین در محله زینبه هست،هتلش خودش ظاهرش خوب بود.اما محلش هیچی نگم بهتره،دوستم و من دیگه داشتیم سکته می کردیم،یعنی این شهر اینجوریه.

دیگه داشتم فکر می کردم،عجب غلطی کردم که اومدم.که رسیدیم به هتل خودمون که در میدان مرجه،شب بود و جلو هتل پر کافه،دیگه من سکته کردم.پر مرد عرب،لابی هتل هم داشتن تعمیر کردن.باید یه طبقه کامل چمدون و بالا می کشیدیم. دیگه سکته کردم.تو خاک و خل رسیدم به سالن غذا خوری،چون اتوبوس اول جلوتر اومده بود،ملت شریف ما هم کلا نمی دونم چرا هر جا می رن نزاکتشون و می زارن تو خونه تا بار سنگینی نبرن، ریخته بودن و پاچیده بودن، اون وسط یه خانوم محترم جیغ جیغو داشت با کارگر بدبخت هتل دعوا می کرد چرا غذای من و نمی آری من گشنمه، حالا همه میزا کثیف از ریخت و پاش هموطنان عزیز و ما دیگه داشت گریمون در می اومد که ای دل غافل دیدی بیچاره شدیم. این چه وضعیه. خدا ،خدا می کردیم اتاق بهتر باشه، بازم صبر کردیم که ملت شهید پرور غذا بخورن و برن تو اتاقاشون تا ما با آرامش از اسانسور استفاده کردیم و رفتیم به اتاقمون. وارد اتاق شدیم.یه نفس راحت کشیدم.کلا اتاق خوبی بود.رو به میدون مرجه بود. خیالمون راحت شد،خوبی هتل این بود که فلاکس چای داشت و آب جوش در سالن غذا خوری بود.ما طبقه دوم بودیم.و یک طبقه با سالن غذا خوری فاصله داشتیم. رفتیم پایین سیم کارت MTN گرفتیم(راستی،ایرانسل دروغ می گه اینجا کار نمی کنه،من کلی شارژ گرفته بودم که اینجا استفاده کنم.کلا خالی بندی بود.)و شماره هاش و به مامان بابا ها و همسر عزیزم دادیم .سیم کارت 7 تومنی بود و 12 تومنی.ما 7 تومنی گرفتیم.حالا فکر کنم یه شارژی بکنم بعدا بد نباشه.اما فعلا که شارژ نکردم.

صبح شنبه هم رفتیم برای زیارت حضرت زینب،سر قبر دکتر شریعتی هم رفتیم.کلی دلم گرفت،برای تنهاییش گوشه اون قبرستون خاکی و کهنه،اگه الآن در نریمان یا مشهد یا ایران بود چقدر بهش حال می دادن.دلم کلی سوخت.(قبر دکتر شریعتی قسمت شرقی حرم حضرت زینب هست،یعنی کنار همون بازارچه شلوغ و کثیف، در یک قبرستون کوچیک،از در که وارد می شید یه تابلو آهنی هست که نوشته دکتور شریعتی،از در که وارد میشید،سمت چپتون هست)،حرم حضرت زینب در محله زیبنه هست و خیلی کثیف هست.

تا اینجا،جز دیشب و دیدن صحنه های فجیع چیز خاصی ندیدم.در تور ما 4 نفر هستن که برای مصاحبه کبک اومدن،3 تا پسر،1 خانوم.البته ما تا به حال این چند نفر رو دیدم.یکی از این آقایون رو دیروز در سالن فرودگاه موقع رفتن زیارت کردیم،از اونجایی که داشت با دوستش فرانسوی صحبت می کرد،حدس زدم برای مصاحبه اومده،از کنار صندلی ما که داشت رد می شد یه سوال ازم پرسید،به فرانسه،(حالامن نفهیدیم چی پرسید ها) اما بدون مقدمه گفتم من فرانسه بلد نیستم دارم می رم ویزا بگیرم.(چون قبلش با نسترن-دوستم-داشتیم راجع به هوای مونترال صحبت می کردیم ،فکر می کنم شنیده بود.)به هر حال،گفتم از طریق همسر اقدام کردم.گفت به فرانسه بسیار خوب،و سفر خوبی داشته باشید.دو تا چیزی که من خیلی خوب بلدم.(خبین،بون ویژ).کلی هم استرس بهم وارد کرد،حس اینکه خیلی خنگم،و با این زبان داغون می خوام برم چی کار،اما بعدا به خودم امیدوارم دادم.الکی که توهم یاد می گیری.

فردا یکشنبه ساعت 8 باید برم سفارت که پاسپورتم رو تحویل بدم.تا ویزا بگیرم.کلی استرس سفارت رو دارم.دلم برای اونایی که مصاحبه دارن می سوزه.من این همه استرس دارم.خدا از دل اونا بشنوه.راستی اینجا اینترنت داره در سالن غذا خوریش.برای همین خوشحال دارم آپلود می کنم.

تا اطلاعات بعدی

سیما

آذر 1389

دسامبر 2010-12-04

*یادم رفت بگم،سوالی از دولت فخیمه کانادا دارم،ترکیه،دوبی و ... چش بود که این شهر انتخاب شد؟

** خدا نسترن رو عمر با عزت بده،نبود احتمالا من تا الآن 10000 بار سکته کرده بودم.

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

آماده برای رفتن!

دنبال تور برای دمشق هستم.باید برم…کیش هنوز معلوم نیست!توی این گیر و دار که فعلا بانکها یکی درمیون بازن.و باید دلار و لیر و این حرفها بگیرم.خدا خودش بخیر کنه!!

هنوز گیجم.یه عالمه کار…باید برم آرایشگاه و خودتون حدس بزنید…موندم کدوم کار رو اول انجام بدم!

راستی یه سوال!!!!عکس باید چقدر ریسنت باشد؟من عکسم مال 6 ماه پیشه.به خدا جز موهام هیچ تغییری نکردم.!!!؟!؟!؟!چی کار کنم.عکس بندازم!؟!؟!؟!؟

دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

پااااااس ریکوست شدم....

پاس ریکوست شدم....

حالا یعنی ویزا می آد؟!

خدای من...

بگم بخندید...باید تا 23 ژانویه وارد کانادا بشم...حالا بگم بیشتر بخندید...

من تا اون موقع امتحان پایان ترم دارم...دارم از خنده می ترکم!خدای من!

حالا یه چیزی بگم بیشتر بخندید...من همیشه ترسم دقیقا از همین بود...الآن باید برم بهشتی با دکتر دادگر قرار دارم...شما فرض کنید با این حس من قرار چی به دکتر بگم...شاید میل زدم کنسل کردم...فعلا به قصد کشت دارم می خندم...از همه جالب تر اینه که در عرض 10 دقیقه کل فامیل رو خبر کردم...!حالا گفتن معلوم نیست ویزا بدیم یا نه!اگه ندادن بیشتر باید بخندم...

دیروز داشتم این شمارش گر کنار می دیدم...شده بود 199 روز...با خودم گفتم،می شه 200 روز و خبری نشده...و دلم کلی گرفت...

امروز نگاش کردم...نوشته 200 روز...آره...سر 200 روز...!!!

بهترین هدیه سالگرد ازدواج رو گرفتم...بهترین هدیه...!!!

امروز از صبح ایمیل جی میلم قاطع زده بود...عصابم رو خورد کرده بود...فرض کنید...دقیقا در همین حین...این ایمیل اومد...زمانی که ایمیل درست شد...

امروز چند شنبه است؟دوشنبه...؟!!!

گیجم...خیلی گیجم...باید برم پیش دکتر دادگر...اما دلم می خواد اینجا بشینم ...از اینجا نشستن نمی دونم چرا دیگه خسته نمی شم...الآن یک ساعت از ارسال ایمیل می گذره...یک ساعته که این میل به میل باکس من رسیده...در عرض کمتر از یک ساعت کل دنیا رو خبر کردم...

سیما

آذر ماه 1389

نوامبر 2010-11-29

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

یک توضیح مختصر

پروسه مهاجرت.

یک سال پیش در این موقع من حتی فکرش رو نمی کردم سال دیگه به مهاجرت فکر کنم.اما ازدواج با مردی مهربان که در سرزمین کانادا زندگی می کرد مرا هم مهاجر کرد.

نزدیک 6 ماه است پرونده من به جریان افتاده است.پرونده ای که از ابتدا با مدیکال و تمامی فورم ها فرستاده شده است.پرونده من 3 ماه است در دمشق در جریان است.منتظر خبر پاسبورد ریکوست هستم.در کنار نیما که 1 ماه است تقریبا به ایران آمده است روزهای شادی را می گذارنم و کارهای مختصر عروسی کوچکمان را انجام می دهم.به امید آنکه هرچه زودتر ویزای من هم صادر شود.

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

نیما در ایران...و من پر از شادی

بالاخره نیما اومد...الآن دو هفته است که ایرانه

CsQ منم اومد...مونده ویزا که رسما شروع کنم به بستن چمدون های عزیزم...

این روزها مشغول کارهای عروسی هستم...تند تند...چون در ماه مبارک رمضان من و نیما برنامه سفر داریم.اونم از نوع ایران گردی به انضام جهان گردی...

روزهای خوبی است...بسیار بسیار خوب

شاد و پر انرژی هستم و نیما در کنارم...

سیما

امرداد 1389