‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما نوشت. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

بگو رفته‌ای کجا ساقی؟!!

صحنه ای را تصور کنید که آقای خمار پس از ملالتهای فراوان و سختی های زیاد به در خانه حضرت ساقی رسیده و با دری بسته مواجه می شود ..این جناب آقا فریاد سر می دهد که :
ز کوی بلاکشان آمدم...بگو رفته ای کجا ساقی؟
در میخانه چرا بسته ای ...که غم می کشد مرا ساقی
برفتم که تا به جانان رسم....رسیدم به جان ز تنهای
کنون در پناه تو آمدم...کجا رفته ای بیا ساقی
رسیدم به جایی ....که بسته ره گریزم
به دست تو خواهم ...که خون سبو بریزم
این آقای خمار که اکنون درد تمامی وجودش را گرفته توان بازگشت هم ندارد..آخرین امیدش به حضرت ساقی بوده و اکنون تنها دری بسته به پیشوازش آمده. و باز ادامه میدهد:
مکن با حبیبان تو بیگانگی..ز شوق می و ذوق دیوانگی
چنان از دل آید خروشم...که آید صدایش به گوشم
نیاید ز جانم نوایی....کجایی کجایی کجایی؟
آقای خمار آخرین رمقهایش را هم بر سر شکوه و فریاد از دست می دهد و با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری همچنان امیدوار از خدمت حضرت ساقی و جهان باقی و فانی مرخص میگردد و ریق رحمت را سر می کشد...
نتیجه گیری اخلاقی : ساقی هم ساقی های قدیم
نتیجه گیری فلسفی : کلا خمار وحضرت ساقی همانند تام و جری اند . بود یکیشان نبود دیگریست
نتیجه گیری روزمره : یک لگد بزن به ساقی و هر چی میخانه است!
نتیجه گیری عرفانی : حالا هر کسی و نا کسی یک آدرس به شما داد که اون آدرس ساقی نیست که!! شنونده باید عاقل باشه..
نتیجه گیری فرهنگی : خداوند این زبان فارسی را از ما فارسی زبانان نگیرد ..بقدری ایما و اشاره و خود پیچشی دارد که می توان با خیال راحت به پیچش ادامه دا و سالم به مقصد رسید
نتیجه گیری نیمایی : اخوی! شما که اینقدر بی صبر نبودی!
نتیجه گیری نیمای (2) : خودش خشک میشه میفته ! تو غصه اش رو نخور

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

زده ام فالی و فریاد رسی می آید!

کلا این روزها نمی تونم موسیقی جدید تر از قمر المولوک وزیری و مرتضی خان محجوبی گوش بدم..وای که این مرتضی خان محجوبی چه میکنه با این پیانو!..... و این وسط بنان شده خواننده جوان!..

در این بین دیروز بود به طور کاملا تصادفی قسمتی از یک شاخه گل برنامه 46 رو کلیک کردم تا گوش بدم! برنامه ای بود یا صدای مرحوم ضبیحی خدا بیامرز ....خدا حفظش کنه "روشنک" شروع کرد به خوندن شعر و با اون حس و حال بینظیرش تکرار کرد :

زده ام فالی و فریاد رسی می آید!....یک هو دنیا ریخت روسرم........

بشنوید : http://www.youtube.com/watch?v=XYVbPrt_T7o

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۹

سال نو مبارک

بهار زندگیتان همیشه سرسبز و سال 1390 بر شما مبارک

روزهای شاد و لحظات پر از انرژی داشته باشید

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

اندر احوالات مهاجرت

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند ، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی

اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است

دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است

سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است.برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند.با هجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد.سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود.فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است.

چهارم)شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم ،مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان ... لخت نیمه عریان و مو طلایی شادان در بیکینی از کنار وی عبور می کنند. مردان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و قالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند

پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود.وی ناگهان از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل تبدیل به کاترینا ماریا سانتا کروز می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله بطور حتم موههای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد

ششم) قربت: در این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از انها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود .

چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد

.

.

.

و گفت: هفتم را هر کس خودش می نویسد....—

نیما

* فراموش کردم بگم که این پست برای من ایمیل شده نمی دونم از کیه و از کجاست. اما زیباست و واقعی

زندگی خودش رو به ما بدهکار نمی دونه!!!

از روزی که یک دیوانه جان لنون را مقابل خانه اش در نیویورک کشت سی سال گذشت. اینکه جان لنون یکی از نمادهای فرهنگی غرب است جای بحثی ندارد. آدمی که در دهه شصت و هفتاد میلادی سمبل شورش جوانان دوره خودش، مخالفت با جنگ ویتنام و طرفداری از صلح جهانی بود. این روزها نوار آخرین مصاحبه اش با مجله رولینگ استون پیدا شده است و این مصاحبه منتشر شده است. مصاحبه جالبیست. بخصوص بخشی که درباره جوانان و جامعه حرف می زند:

“وقتی جوونی فکر می کنی چون فاشیستها گند زدند به زندگیت؛ زندگی یک چیزی بهت بدهکاره، چون چه می دونم فاشیستها، محافظه کارها، سوسیالیستها، کمونیستها گند زدند به زندگی تو، فکر می کنی زندگیت باید جبرانش کنه، فکر می کنی زندگی باید بیاد بهت یک چیزی دستی بده. وقتی جوونی اینطور فکر می کنی. من هم اینطور فکر می کردم. اما الان چهل سالمه! فهمیدم که من هم جزیی از این زندگی هستم بخشی از این آدمها هستم. حالا می دونم که زندگی اونطوری نیست.”

خداییش برام جالب بود و اصلا هم حرفش کهنه نشده است. جدی جدی زندگی خودش رو به ما بدهکار نمی دونه. حتی اگر براش احضاریه بفرستیم.

نیما

پنجشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۹

کژ توسعه!

نوزده ساله بودم که مقاله ای در روزنامه عصر آزادگان آن روز بسیار من را به خود جذب کرد . مقاله در باره فردی بود به نام اسحاق اپریم . این فرد استعفا داده شده از تاریخ ایران اثری شگرف در من گذاشت. دکتری اقتصاد از آکسفورد در دهه 20 و سپس بازگشت به ایران و عضویت در حزب توده و در افتادن با کوته نظران بی سواد وطنی که در قامت روشنفکر و نیروی پیشرو و سپس استعفا از حزب و بازگشت به آکسفورد و در نهایت تلاش بی وقفه در ضمینه اقتصاد توسعه و تبدیل شدن به یکی از صاحب نظران این رشته که مساوی بود با قطع رابطه اش با تاریخ ما. تنها زمانی عجیب بودن او را بیشتر دریافتم که دوستانش نامهایی بسیار آشنا در تاریخ ما بودند : کیانوری و انور خامه ای . جلا آل احمد. هوشنگ ابتهاج و .... اپریل حتی کودتای 28 مرداد را هم ندید تا همانند اخوان ثالث "عربده " سر دهد که " زمستان است! حتی زمانی که انقلاب گشت به ایران باز نگشت و در آکسفورد ماند .تا تحقیقاتش را در ضمیته توسعه اقتصادی کشورهایی همانند کنگو ادامه دهد.در آن دورا ن همواره این سوال برایم مطرح بود که چطور یک انسان همانند اپریلپر جوش و خروش به این سادگی خود را از جریان "ایران" می کند .. چگونه ممکن است ؟ چه اتفاقی برای او رخ داده ؟ به چه جمع بندی رسیده بوده؟ مگر می شود چنین انسانی به این سادگی از خود و از گذشته اش "رها شود ؟ مگر جزوه " چه باید کرد؟" را در 1324 همراه جلال آل احمد ننوشت ؟ پس چرا جلال ماند و او رفت . به همین سادگی..... هیچ گاه به جواب این سوالات نتوانستم پاسخ دهم... روزگار گذشت تا با فردی دیگر آشنا شدم ." محمد علی جمال زاده" .. 103 سال عمر کرد و 90 سالش در ژنو بود.! عجب!!!. مگر می شود فردی صاحب نظر در ضمینه ادبیات فارسی 90 سال از عمرش را در خارج ار وطنش باشد. چرا بازنگشت؟ چرا حتی پس از انقلاب علی رغم حمایت انقلابیون از او باز عطای زندگی در تهران را به لقایش بخشید.؟

این روزها تفریح شبهای من قبل از خواب شده است سرک کشیدن بر سرنوشت روشنفکرانی که عربده سر نداده اند.. شلوغ نکرده اند ...و آرام و بی صدا در گوشه انزوای خود "اندیشه" و "خرد" و "هنر" تولید کرده اند.چرا که "خرد" با هیجان و کوته نظری نسبتی ندارد...چقدراین روزها نسبت به نامهای " جلال آل احمد .. احمد فردید . دکتر علی شریعتی .اخوان ثالث. حزب توده. چپ های وطنی .کارکاتورهای روشنفکران اروپایی وطنی " نفرت دارم ...اینان نه خرد تولید کردند که امروز از آن توسعه درو کنیم و نه سوادی داشتند تا برای آیندگان منفعتی به جا بگذارند ...براستی نام اینان در برابر نامهایی چون " احمد بیرشک " "ابراهیم پور داوود" " احسان یار شاطر " پرویز ناتل خانلری" " ذبیح الله منصوری" چه جایی برای بحث دارد!؟

حال می فهمم که عمل اپریل تصمصمی تاریخی بود برای رهایی از روشنفکران بی سواد وطنی که جز عربده و نق و کپی کار دیگری نکردند .

شاید احسان یار شاطر که در آستانه 90 سالگیست حق مطلب را ادا کرده باشد "

"وطن سنگ و خاک و کوه نیست....وطن فرهنگ ماست...زبان ماست "

بقیه اش بماند برای بعد!

نیما

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

خانه :هویتی در قامت جغرافیا

خانه مفهومیست فرا تر از یک مکان جغرافیایی. جاییست که در آن معنا با جغرافیا پیوند می خورد. و اتفاقا در اینجاست که مفاهیم روز مره زندگی مثل امنیت و هویت نمود پیدا می کند. پایین آوردن سطح خانه به یک جغرافیا گناهی نا بخشودنیست ..اشتباه نشود خانه کشور نیست...حتی برای منی که خیلی بیشتر از سنم کشورم را گشته ام و حتی در جاهایی غیر از کشورم فضا های هویتی خلق کردم حس مفهوم خانه معادل کشوری خاص نیست .. .. برای من خانه یعنی "بن بست شایسته" که همیشه آب و هوایش حتی با میدان نیاوران نیز تفاوت می کرد...خانه یعنی "جمشیدیه عزیز" و کلکچال ! همانجا که در هر پیچش معنی های متفاوت از سنینی خاص برایم تداعی می شود.خانه خیابان سی متری نیروی هوایست با صدای همیشه گی هواپیما های دوشان تپه..خانه سر پل تجریش است و امام زاده صالح! خانه دستور جنوبیست و درب دوم و کوچه امام زاده! همانجا که سواد آموختم با مادرم به سینما فرهنگ رفتم و پاتال دیدم و سالها بعد از آن در آنجا ازدواج کردم با همسرم قدم زدم ...خانه سوهانک است و سر می نی سیتی همان دکه ای که سالها در راه رفتن به خانه عمه جان قبل از بحثهای داغ سیاسی از آن روزنامه خریدم! خانه چهار راه ولی عصر است و دود میدان انقلاب !

.اشتباه نشود دچار حس نستالژی نشدم .......تک تک مکانهایی که خانه نامیدمشان در چیزی که امروز به نام " من" وجود دارند متجلی شده اند.. شخصی می گفت انسان "قبر" متحرک است فرق است میان قبر و "گور" در گور مرده می گذارند و در قبر تجمع رسوبات معانی..

آنچه هستیم زاده فضایست به نام "خانه" ...آدمها در خانه معنی می شوند نه حساب و کتاب نسبی آنها...خاطرات و معانی خلق شده با انان باقی می ماند و نه مناسبات "سجلی"! با هر کس که می خواهید بمانید با او خاطرات و معنی مشترک خلق کنید!

همانطور که گفتم همینجاست که هویت معنا می گیرد..."من کیستم" فارق از مباحث فلسفی نوعی جغرافیاست. "من انم که در خانه ام زاده گشتم ...رشد کردم . معنا درو کردم و در این بین و در این فضا که داعما در حال ساخته و خراب شدن است ساخته شدم و خراب گشتم ! و حال هویتی که اکنون دارم را دارم!" هویت زاده کشور خاص نیست! زاده خانه ای خاص است.

احساس امنیت زاده خانه است. انسان در خانه خودش احساس امنیت می کند ..امنیت مفهومی پلیسی نیست......

بقبه اش بماند به وقت!

نیما

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹

فاصله میان خوشبختی تا...

ظاهرا فاصله احساس خوشبختی و بد بختی به اندازه رد و بدل شدن چند جمله است...جمله ها را شنیدم .....در یک پنی سیلین 1200000

حالا یک به یک سد ها رو رد می کنه و همه جا پخش می شه درست مثل سیانور! عجب قدرتی داره این کلام و احساس! جسم در برابرش هیچ نیست.......

نیما

یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹

شما یادتون نمی یاد ....ای خوش به حال شما

هر وقت نام علی نقی وزیری ( پدر موسقی نوین ایران) را می شنوم نا خود آگاه دل شاد می شم درست همانند زمانی که نام روح الله خان خالقی ( رهبر بزرگ ارکستر گلها) که غمی بزرگ را برایم تجلی می کند ....علی نقی با 96 سال سن پایان بسیاری از شاگردانش را با چشمان خود دید از صبا تا خالقی ..از موسی خان معروفی ( پدر جواد معروفی) تا مرتضی محجوبی ..از رحی معیری تا روح انگیز و قمر و زر پنجه..شاید گزافه نباشد که او رفتن 2 نسل از موسیقی ایران را با چشمان خود دید....او حتی مرگ عزیز و دلبندش "ارکستر بزرگ گلها " را هم دید! از اداره فرهنگ و هنر در دهه 20 بیرونش کردند و به دانشکده موسیقی رفت .و 13 سال قبل از مرگش بازنشست شد ...... اما خالقی در اوج مرد ...با بی نهایت کار نا تمام.... و عاقبت در غروبی غم انگیز در اتریش تمام کرد! و (دست قضا را ببین که عاقبت او را به گوشه ای ترین نقطه ظهیر الدوله پرتاب نمود) او نماند و ندید ......گاهی اوقات این آدمها سنبل هایی هستند که هر کس خودش را در قامت آیینه آنان می بیند ....عده ای همانند "عارف قزوینی" می شوند عاشق و شیدا و دیوانه و عاقبت هم دم جنون . گروهی همانند "فریدون آدمیت" " "به آذین" و یا علی نقی می شوند نامرئی . شاهد دوران .. گم شده در شیار های زمان.. همانند کاروان سرا های مطروکه شاه عیاس در وسط د شت کویر..صبور و آرام مشغول رصد غوغا های زمانه. نه کسی هست که پیگیرشان شود نه هم نسلی که خاطراتشان را یاد آوری کند ..نه دوستی با خاطرات مشترک . گویی اینان از تاریخ آمده اند .."فریدون آدمیت بیش از 20 سال اجازه مصاحبه و یا ملاقات به کسی نداد ..... روزی خبر نگاری به دیدار "به آذین"( که شرح عمرش پر است از کارهای عجیب .به معنای واقعی مختلف.) رفت او که در آن سال حدودا 92 سال داشت در جواب سوال خبر نگار که " آیا مادر اثر ماکسیم گورگی را شما از روسی ترجمه کرده اید؟" به شوخی گفت : من روزگاری به زبانهای فرانسه روسی انگلیسی و آلمانی و عربی مسلط بودم اما اکنون تنها فارسی بلدم..آنهم به سختی!!!" .....گرد روزگار همدمی زیباییست . آنان که نظاره گرند حرفهای بسیاری برای گفتن دارند .

سه سال پیش از مرگ و در پاسخ مصاحبه‌گری که از او می‌پرسید «آیا اگر فرصت دوباره‌ای برای زیستن به شما بدهند بازهم همین راهی را که تا کنون پیموده‌اید در پیش خواهید گرفت؟» گفت: «دوست ارجمند ، بر من ببخشید و سراب زندگی دوباره را به رُخَم نکشید. پرسشی که پاسخ نمى‌تواند داشت از من نکنید. من جز آن چه بودم نمى‌توانم بود…»

متن زیر به اندازه کافی در مورد او گویاست و این هم از مرگ او :

"پيرمرد در حالي در صبح روز يازدهم خردادماه ۱۳۸۵ در گورستان دورافتاده و كم نام و نشان «بهشت بي بي سكينه» به خاك سپرده شد كه خيلي از مخاطبان، هم فكران و اهالي ادبيات ايران هنوز از مرگ او مطلع نشده بودند. اين بار خبر خيلي كوتاه تر از كوتاهي هميشگي اش بود و شايد اين وضعيت باعث شد تا براي پذيرفتن آن به زمان دوچنداني نياز پيدا كنيم. مرگ محمود اعتمادزاده- م.ا. به آذين- به قول مكتوب اش امري طبيعي بود اما شايد اين امر طبيعي آنقدر در برابر قدرت اش در «بودن» شكست خورده بود كه برايمان مسجل شده بود كه به آذين هست. زنده و هوشيار و در هواي اين شهر بزرگ نفس مي كشد. بودن اش كافي بود. زيرا ما را- خواسته يا ناخواسته- به تاريخي وصل مي كرد كه او شاهد و ناظر دقيق و نكته سنج آن بود. آن تاريخ هنوز هم هست اما تهران گويا چيزي كم دارد. مردي را كه با وجود اصرار بر برخي آرمان هاي فكري و دغدغه هاي ايدئولوژيك آنقدر قابل احترام بود- و هست- كه دوست و دشمن اش قبل از تلفظ اسم اش عنوان «آقا» را به كار برند و بعد بر سر كار و حرف شان شوند (مرثيه نمي گويم كه اين ادعا را براساس ديده ها و شنيده هاي اين چند صباح نوشتن و گفت وگو درك كرده ام.) مرگ به آذين با تمام مرگ هاي اين چند سال اخير تفاوت داشت. مرگ او «به راستي» نشانه پايان يك نسل بود. نسل طلايي اي كه او، علوي، چوبك، هدايت، محمد قاضي و برخي نام هاي بزرگ ديگر ثبت اش كردند. نسلي كه از آن كمتر چهره زنده اي باقي مانده است: نسل اول. باشكوه، با اشتياق و نسلي كه خطاهاي فراواني كرد تا برخي مسيرها پيدا شوند... روز يازدهم خرداد، يكي از ميليون ها پنجشنبه تقويم بود. پنجشنبه اي كه در آن، در گورستاني باصفا- كمي بعد از عوارضي كرج- قزوين- پيكر به آذين خسته در معيت جمع انگشت شماري از افراد خانواده و برخي دوستان و آشنايان اش- سايه، درويشيان و عمويي- به خاك داده شد. به آذين در زمان مرگ ۹۳ يا به قولي ديگر ۹۲ساله بود. اين تشييع خاص بنابر وصيت اش صورت گرفت و ما را در حسرت باقي گذاشت..."

و این هم اخرین کلامش در آخریم مصاحبه :

" هستی در گردش و کنش همیشه گی اش رفتاری از سر ضرورت دارد...هر چیزی به ناچار از بی چیزی می آید .. دودلی و پشیمانی و بازگشت در هستی نیست. من به ضرورت و جبر باور دارم. پس چگونه می توانم خواستار زندگی دوباره شوم . همین زندگی که داشته ام برایم بس است. خوشی های اندک و رنجهای بسیارش را پذیرفته ام. و دوست دارم......به پایان راه رسیده ام....باید بار بیافکنم...بی شتاب. بی هول و هراس ......خوشا من! "

و این نیز فرازی از چیزی شبیه وصیت نامه اش :

به یاد تو و به نام تو،ای همه تو ،به زودی خواهم رفت.

و به یقین نه جای اندوه است،نه شادی. حادثه ای است طبیعی و ضروری.

محمود اعتمادزاده، فرزند زمین به مادر پیوست.

آمد مگسی پرید و ناپیدا شد.

با درود و بدرود. به آذین"

به راستی این 90 و اندی ساله ها چه حرفها برای گفتن دارند ....

نیما

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

دلداری

کلمات سنبلهایی برای بیان حقایقند برای بیان احساسات و آن چه ما در درون داریم از فکر و دهن نا شور شوق هیجان..وسیله ای هستند برای ارتباط با هم نوع مان. این روزها این فعل "دلداری دادن " و چگونگی صرف عملی آن ذهنم را مشغول کرده ...تسلی دادن چیست؟ فرق آن با "نصیحت کردن" چیست ؟ چه وجه تشابهی دارند؟ و پس از آن اساسا چرا ما به عنوان انشان نیاز به " دلداری" داریم.

ابتدا " دلداری چیست؟ "

تسلیت گفتن . تسلی دادن . غمگساری کردن . مصیبت زده یا داغدیده یا پریشان خاطری را تسکین بخشیدن . (فرهنگ عوام ). مایه ٔ دلخوشی کسی را با اندرز و نصیحت فراهم کردن و از غم و اندوه او کاستن . کسی را تشویق کردن و بر جرأت او در اقدام به کاری افزودن

. (از فرهنگ لغات عامیانه )

آنچه که از تمامی معانی فوق بر می خیزد در ذاتش به یک نکته اشاره می کند : فردی صاحب غمیست و نیاز به "تسلی دارد" . در هیچ کدام از تعاریف فوق چیزی مبنی بر "حل" عامل غم و غصه دیده نمی شود. بیاییم به معنی تسلی تو جه کنیم :

(مص مرکب )آرامش بخشیدن . دلگرمی دادن

پس باز هم تلاشی بر حل عامل غم به چشم نمی خورد. شاید یک علت آن باشد که آن "غم" اساسا قابل رفع نیست و هیچ عملی نمی تواند به صورت عملی جلوی غم را بگیرد. بیاییم نگاهی هم به کلکه "نصیحت" بیاندازیم.. نصیحت کردن یعنی اندرز دادن پند بی آمیغ. پند برای حل یک موضوع ..برای رفع یک خطر . برای بر طرف شدن یک غم.

پس فرد دلداری دهنده با علم به اینکه عامل غم " غیر قابل " تغییر است به تسلی فرد غم دیده می پردازد!

--------------

این روده درازی ها به کنار برسیم به اصل مطلب : 1-همسر من از من دور است یعنی خانواده کوچک ما تا اطلاع ثانوی با کمک فضای مجازی به حیات خود ادامه می دهد 2- موضوع پایان نامه ایشان که باید به زودی تصویب شود هنوز اماده نشده و تبدیل به عاملی برای خرد شدن اعصاب گشته 3- شرایط محیطی که 1000 عامل است نیز دست به دست هم داده و فضا را تشدید کرده!

در این شرایط سیما به " دلداری نیاز دارد" یا به نصیحت؟ چون تقریبا شرایط ما یک سان است و من هم در حال نوشتن پایان نامه ام هستم . احساس می کنم کلید این سوال در مقاله قسمت دوم " زیستن در ابهام" است! که سعی می کنم به زودی بنویسم. اگر کسی نظری هم دارد مشتاقا نه گوش می کنم.

نیما

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

زیستن در ابهام ( بخش اول)

اکثریت افراد گزاره های زیر را گزاره هایی منطقی و منطبق بر واقعیتهای ملموس زندگی می دانند : 1- عموم انسانها علاقه مند به قرار گرفتن در وضعیت "ابهام " نیستند 2- عموم انسانها در صورت قرار گرفتن در وضعیت ابهام با رفتار ی مشخص سعی در بیرون آمدن از وضعیت "ابهام" می کنند 3- اگر حد قرار گرفتن در وضعیت ابهام از میزانی ( که کاملا در هر فردی متفاوت است) عبور کند افراد واکنشهایی نشان می دهند که دور از رفتارهای نرمال فردی آنان است...قبل از هر چیزی بیاییم به یک تعریف مشترک از ابهام برسیم : ابهام در یک کلمه یعنی "مجهول بودن" "پوشیده بودن" "مجهول و بی قید گذاشتن یک چیزی" .

گزاره هایی که در بالا به آنها اشاره شد در مورد عموم انسانها صادق است به جز یک گروه خاص که " ابهام" و " مجهول بودن" اساسا وضعیت دائمی کاری آنان است . این گروه "محقق ها" هستند . اصولا کار محقق از یک ابهام شروع می شود چیزهای که یک محقق در ابتدا در دست دارد سه موضوع مهم است : 1- تقاضا و یا ایده یک "خروجی" که کاملا با فضای درونی محقق رابطه مستقیم دارد یا به عبارتی یک "کشش" درونی از یک " منبع ناشناس" و یا شاید " ناشناختنی" 2- حوزه عمومی یک موضوع که همانند یک "گل" خام قبل از عمل کوزه گریست. و در انتها 3- یک "ابهام" که بنیان اصلی آغاز یک تحقیق است. به عبارت ساده تر یک " کشش درونی" محقق را به حل یک "ابهام" سوق می دهد . حال بیاییم برای یک محقق چه اتفاقی در زمان تحقیق پیش می آید تا از ان استفاده کرده و به اصل و هدف غایی این نوشته برسیم.

از زمان اغاز تحقیق تا رسیدن به اولین سر نخها محقق در وضعیتی بسیار بغرنج قرار می گیرد . در جه ابهام به قدری زیاد است که محقق را به نوعی " سر در گمی" رهنمون می کند . سردرگمی که برای عموم انسانها قابل درک و تحمل نیست اما برای محقق سختی "زایمان گونه ای" است که در نهایت منجر به یک " تولد" می گردد. پس از رسیدن به اولین سر نخها و مطالعه آنان محقق کمی ارام می گردد اما عموما پس از خواندن چندی کتاب و مقاله محقق وارد "ابهامی" جدید می شود که جنسش با ابهام قبلی فرق دارد . کمی "عمیقتر " و " پیجیده تر" است چرا که محقق نیز در طی این مسیر " تغییر کرده" و دیگر آن آدم ابتدای تحقیق نیست .در حقیقت محقق در فضایی ایجاد شده قرار می گیرد که داعما در ان ساخته و خراب می شود . آن کششی که از " نا کجا " آباد درون او را به ورطه این تحقیق کشانده بود اکنون با رسیدن به "آبی شور" تشنه تر شده است. این فرایند " خوف " و " رجا" تا بدانجا پیش می رود که محقق خود صاحب مجموعه علوم در حوزه مورد نظر می گردد و در انجاست که این چاه به اب می رشد و محقق می تواند این تراوشات فکری را بر روی قلم بیاورد و چیزی به حوزه مورد نظر اضافه کند . اگر محقق در هر مرحله از این فرایند اسیر " جوی" که ابهام برایش به ارمغان می آورد بشود هرگز توان حرکت به سمت مطلوب را نخواهد داشت . این یک نکته

نکته بعدی رد اکید این گزاره است که : این گونه تفکر عقلانیست و در حوزه احساس نمی گنجد و محقق به واسطه کار علمی (که عموما با عقلانی و یا منطقی در یک طبقه قرار می کیرد ) احساسی فکر نمی کند پس : ابهام بر او اثر کمتری می گذارد.

این جمله به قول " ویتگن اشتین" فریب "زبان" است. بر اساس نظریات علمای نسل دوم شناخت شناسی و حتی نرولوژیست ها .تقسیم بندی " ذهن/جسم" " عقل/ احساس" " عینی/ذهنی" کاملا نادرست است . تمامی مجموعه گفته شده در یک فرایند پیچیده فرد/محیط با هم در هم تنیده اند.

اما اصل کلام : آنچه که در مورد محقق باعث می شود "ابهام" علی رغم شدت ( به نسبت ابهامات روزمره برای افراد عادی) در آنها اثر کمتری بگذارد این است که محقق "ابهام " را نه مفهومی " خارج از خود " که ان را " بخشی از خود" و " درون" می انگارد. بسیاری از افراد هیچ گاه موفق به حل ابهامات نمی شوند بلکه با استفاده از ویژگی بشری سعی می کنند که ان را "فراموش" کنند و به عبارتی از ان فرار کنند همانند انسانی که در دریا در حال غرق شدن است و هر از گاهی سر از آب بر می گیرد نا بلکه کمی اکسیژن تنفس کند. محقق ابهام را "زایمان" می پندارد با تمامی درد و خون ریزی هایش اما محصول آن را موجودی زنده و سالم می بیند.

------------

ساعت از 5 صبح عبور کرد برای نوشتن این مطلب هدفی داشتم که در این بخش نتوانستم آن را بیان کنم. امیدوارم در نوشته بعدی این مطلب را کامل کنم . ............

نیما

شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۹

دمی با جناب خیام

آدمی وقتی به فضای جناب حافظ می رود (ان هم در نبود باغ رکن آباد و ارم و هوایی بس زیبا) کمی احساسهای خفته نوستالژیکش تحریک می شود..... پس دمی هم با جناب خیام خفه در باغ زیبای امام زاده محرق نیشابور باید بود تا فضا کمی بیشتر تلطیف شود و نغمه بلبلان و قمری های خراسان تداعی گردد.....این روزها جناب خیام مونس زمانی خاص از من شده است ( البته گفتن آن در این وب لاگ کمی بی ادبیست و از آن صرف نظر می شود) پس این ما و این جناب خیام:

کم کن ز جهان و میزی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نماند این روزی چند!!

--------------------

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

کگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمایه سودای جهان

عمریست چنان کش گذرانی گذرد

--------------------

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده تئی غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابود پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

------------------------------------------

به هر حال این موضوع تز بنده که در عالم مدیریت و علوم سازمانی بسیار بدیع است پرده های زیادی را از روی عالم حس و محسوس برای من برداشت ...که موقع مناسب آنها را بازگو می کنم

نیما

جمعه، آبان ۱۴، ۱۳۸۹

قسم های ناشیانه......

به جان هوایی بس ابری سوگند ... سوگند به بدهی های بس ژرف من..... سوگند به کوه کارهای تلنبار شده ......سوگند به قلعه ساسانی جندق و حصارهای فرو ریخته یزد.........که حوصله ای که نیست که گویی بودنی نبوده....تو گویی ......

عجب می طلبد این اهنگ نوا ...بنال استاد ..بنال

بگذارتامقابل روی توبگذریم
دزدیده درشمایل خوب توبنگریم
شوق است درجدایی وجوراست درنظر
هم جوربه که طاقت شوقت نیاوریم
گفتی زخاک بیشترنداهل عشق من

ازخاک بیشترنه که ازخاک کمتریم

---------------

غم زمانه خورم یافراق یارکشم
به طاقتی که ندارم کدام بارکشم
نه دست صبرکه درآستین عقل برم
نه پای عقل که دردامن قرار کشم
نه قوتی که توانم کنارجستن ازاو
نه قدرتی که به شوخیش درکنار کشم
چومی توان به صبوری کشیدجورعدو
چراصبورنباشم که جوریارکشم
شراب خورده ساقی زجام صافی دوست
ضرورت است که درد سرخمارکشم
گلی چوروی توگردرچمن بدست آید

کمین دیده ی سعدیش پیش خارکشم

نیما

آبان 1389

خضعبلات / خظعبلات/ خذعبلاط ....

حوصله درس کم شده بالا و پایین میرود....شیطانی در درون وقیحانه می گوید " تو که آخرش باید این پایاننامه رو "جمعش" کنی این همه زور نزن!" و روی کلمه "زور" تاکید خاصی می کند ..............و این اهنگ شوپن و آسمانی بارانی و این شعر!

جمع نقیضین محال نیست شک نکن!

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم

من با خود بیگانه بودم و شعر من فریاد غربتم بود
من سنگ و سیم بودم و راه کوره های تفکیک را
نمی دا نستم
اما آنها وصله ی خشم یکدیگر بودند
در تاریکی دست یکدیگر را فشرده بودند
زیرا که بی کسی، آنان را
به انبوهی خانواده ی بی کسان افزوده بود
....
آنان مرگ را به ابدیت زیست گره می زدند
....
و امشب که باد ها ماسیده اند
گذر کوچه های بلند حصار تنهایی من پر کینه می تپد
کوبنده نابهنگام درهای قلب من کیست؟

حسی در یک داستان

نمی دونم چرا الان فقط به یاد این داستان افتادم فکر می کنم ماله هانس کریستین اندرسون باشه یادم نیست کی خوندمش:

داستان روایت یک زن و شوهر جوان است که می خواهند برای سالگرد ازدواجشان برای هم به اصطلاح کادو بخرند....وضعیت اقتصادی بسیار بدی هم دارند!و زن این داستان خانمی بسیار زیبا با موهای طلایی است... زن در طول چند هفته متوجه خستگی مفرط شوهرش بر اثر اضافه کاری می شود ..شوهر هر روز خسته تر از دیروز تا موعد سالگرد ازدواج فرا میرسد....شب هنگامیکه دور میز می نشینند شوهر بسته ای کوچکی را به زن می دهد و در عوض زن نیز بسته کوچکی به شوهرش می دهد! ابتدا شوهر بسته را باز می کند یک پیراهن بسیار زیبا!!!! و زن بسته شوهر را باز می کند .....وای خدای من یک شانه طلایی که مدتها آرزویش را داشت! اما زن به جای خوشحال زیر گریه می زند .....و به سرعت کلاه خودش را بر می دارد! شوهر که خشکش می زند! چند لحظه سکوت......." چرا کچل شدی ؟؟"

زن گریه کنان می گوید "می دیدم تو هفته ها کار می کنی تا برای من چیزی بخری...من هم سرم را تراشیدم .. و به سلمانی محل فروختم تا با آن کلاه گیس درست کند و در عوض آن بتوانم برای تو پیراهن مورد علاقه ات را بخرم!......هیچ وقت نمی دانستم هدیه این همه کار دست آخر شانه ای خواهد بود تا با آن موهایم را کوتاه کنم!!!"

حتی نمی دانم چرا نا خود آگاه به یاد این داستان افتادم!

- مونترال باران می بارد و من منتظر برفم!

نیما

آبان 1389

توضیحات سیما:اسم این داستان هدیه کریسمس است و نویسنده اش ا.هنری هست،این داستان رو وقتی ده سالم بود در کتاب هوشنگ مستوفی به اسم آخرین برگ(که اسم یکی از داستان های معروف ا.هنری هست)خوندم(هرچند بعدها در کتاب ادبیات دبیرستان هم این داستان آمده بود).دلا،موهایش را می فروشد تا برای همسرش بند ساعت بگیرد و همسرش ساعتش را می فروشد تا برای درا شانه مورد علاقه اش را بخرد...یکی از محبوب ترین داستانهای زندگی ام بوده و هست.

The gift of Magi

دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

پیش به سوی یک زمستان هیجان انکیز

اینجا مونترال است هوا 4 درجه زیر صفر و نوید یک زمستان هیجان انگیز.....

راهنمایی که می رفتم اواخر آذر ماه همیشه عاشق این بودم که زمستان پر برف شروع شود اواسط بهمن ماه همیشه این جمله پدرم اعصاب و روانم را به هم می ریخت که " هوا دیگه شکسته......" من هم با آب و تاب می گفتم که " نه خیر معمولا برف اصلی آخر بهمن می آد" و صبر و صبر و صبر....شروع اسفند اب پاکی بود بر عشق من به برف های " هفت کله زمستانی" ...همیشه وقتی برف می آمد شال و کلاه می کردم و به پشت بام می رفتم و از برفهای پشت بام به اصطلاح خودم " یخچال" درست می کردم تا این برفهای انباشته به خیالی خام تا بهار بماند ..این نوعی "مقاومت" در برابر سفیر بهار بود..اما زهی خیال باطل که باد اسفند تمامی اندوخته های زمستانی من را در عرض چندین روز آب می کرد! و دوباره صبر و صبر برای زمستانی سنگین تر و پر برف تر! اما اینجا مونترال است و 3-4 ماه هوای زیر صفر نه اجازه آب شدن برف می دهد و نه در اواسط بهمن کسی جرات این را دارد که بگوید " هوا دیگه شکسته..." اینجا برفها را شهرداری محترم و مهربان مو نترال با کامیونهای بزرگ جمع اوری می کند و به بیرون شهر منتقل می کند...اما مونترال هم این حس برف دوستی من رو ارضاء نکرده!!!! دلم می خواد 1 هفته تمام برف بیاد ...1 متر ..1.5 متر اصلا شهر رو در خودش دفن کنه..همه جا رو نعطیل کنه!. همه فرار کنن واییییییییییییییییییییییییییی چه حالی میده این گونه شرایط اضطراری.!

حالا ببینیم امسال زمستون این آرزوی من رو براورده می کنه یا نه! ............................ببار ای آسمون زیبا ببار!

31 اکتبر 2010

نیما

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

و صبح نزدیک است....

آدم که از ایران مییاد تا چند وقت جمعه ها احساس تعطیلی می کنه ..شنبه بین التعطیلین میشه و یک شنبه حس تعطیلی ناشی از یک تولد یا شهادت!!!! به هر حال یک گیجی خاصی تا چند وقت برای آدم پیش میاد.....

ساعت 4:18 دقیقه صبح شنبه است برای نماز بیدارم و سیمای من الان تو دانشگاه یا خیابونه با دردونه نازنین و یک آسمان آبی صاف با یک خورشید تابان..... هنوز مثل اینجا زمستون نشده ....وای که چه می دونی زمستو ن اصلا چیه!!!! وای که چه می دونی باد سرد اصلا یعنی چی!!!!

6 تا میس کال از سیما خانوم نازنین داشتم که این روزا حسابی کلافه است. نمی دونم چی آرومش می کنه خودمم از طرفی حسابی گیر کار پروژم هستم و در گیری های ذهنی مخصوص یک پروژه مستر. یک روز شادی از اینکه کار پیش رفته و یک روز دیگه حسابی گرفته از اینکه کار گره خورده..دیگه عادت کردم به هر حال یک چیزی میشه دیگه نمی کشن آدمو که!

خبر خوبی هم امروز بود که خدارو شکر سحر دختر خاله سیما که برای شیمی درمانی از اتاوا به مونترال اومده بود و اشعه رادیو تراپی به ریه اش خورده بود مشکل خاصی براش ایجاد نشده! خاله نوشین داشت بال در میاورد...انسان عجب موجودیه .طرف تا دیروز غصه سرطان و تمور تو سر دخترش رو می خورد و امروز از اینکه مشکل دو تا نشده خدا رو شکر می کنه و من که سالمم عین خیالم نیست! بگذریم....

حوصله جم کردن چمدون ها رو هم ندارم ..می خوام تا سیما نیومده همین طوری باشه اتاق .حسی به آدم میده که انگار آدم تازه از ایران اومده و این روزا رو تو تقویم زندگیش حساب نکرده.....این روزا! این روزا........شما یادتون نمییاد ..خوش به حالتون!

هوا پس است، خانه دور است، ما تنهاییم؛ تمام.

هوا پس است، خانه دور است، ما تنهاییم؛ تمام.

هوا پس است، خانه دور است، ما تنهاییم؛ تمام.

هوا پس است، خانه دور است، ما تنهاییم؛ تمام.

هوا پس است، خانه دور است، ما تنهاییم؛ تمام.

والیل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس...........صبح نزدیک است!

نیما

مونترال 30 اکتبر 2010

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

سلام....

سلام

مدتها بود که نوشتن را عمدا کنار گذاشته بودم..شاید به علت اینکه به این برداشت رسیده بودم که در نوشته مفاهیمی و رسوبات احساساتی باقی می ماند و می ماند و میماند که بماند! و در صورت رجوع دوباره به نوشته همانند غول داستان علاالدین این احساسات و مفاهیم دوباره جان می گیرند احضار می شوند و در جان آدمی رخنه می کند و اثر می گذارند... اما با فرصتی که سیما به من داد تا در این اینجا بنویسم و برای نکته مهمتر دیگری باز نوشتن را شروع می کنم.

در اینجا قرار است فضایی شکل بگیرد که در آن اتفاقا این رسوبات احساسی و مفاهیمی که در طول زمان شکل می گیرند انباشت شوند و به این "ما" شدن کمک کنند....... از این حرفها که بگذریم می رسیم به امروز یعنی 28 اکتبر 2010 که سیمای من حسابی غمگین بود...اگر من هم در فضایی قرار می گرفتم که در یک روز خبر بدی از جانب دوستم به من برسد و در عین حال لپتاپم به مشکل بر بخورد و از قضا پنج شنبه هم باشد احتمال بسیار زیاد همین شرایط سیما خانم گل را پیدا می کردم.....اما چند وقتیست که سیما خانم گل وقتی به این شرایط روحی می رسد شمشیر از نیام بر می کند و به خدایان اعلام جنگ می کند و هلهله سر می دهد که ای خدایان "باران رحمت از صدقه سری قبله عالم است و سیل و زلزله ار معصیت مردم!!!!" و نیما می ماند و 1400 سال "سوال"!! و تصور کنید من را که همانند علامت سوال با کمی چاشنی علامت تعجب عرقی بر جبین و دودی که از کلیه سوراخهای فوقانی بر می خیزد!......از شوخی که بگذریم سوال سیما که هر از چند گاهی بیرون می زند سوال مهمیست که جواب آن را هیچ کس ندارد و تنها می توان از افرا مختلف نقل قول کرد که در این اولین پست قصد بیان آنها را ندارم ....... الان سیمای من خوابه احتمالا زمانی که این متن رو می خونه تازه از خواب بیدار شده...ببینیم فردا برای ما چه پیش خواهد آمد! فعلا رفع زحمت کنم.

نیما

آبان 1389

اکتبر 2010-10-28