‏نمایش پست‌ها با برچسب سیما نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیما نوشت. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۱

و عشق ما را بس...همین و تنها همین

یادم باشد به فرزندم بیاموزم عاشق باش...عاشق...اگر از میان هزار درس فقط و فقط عاشق یکی بودی...زیباتر است تا برتر باشی و فقط از اجبار و یک زندگی عادی پیروی کنی...عاشق باش...عاشق روزهایی که پر از رنگهای روشن است و نگاه هایی که دست توست تعبیرشان کنی به خوب یا بد...
یادم باشد به فرزندم بیاموزم این ژن یا خون نیست که تو را متفاوت می کند.این انسانیت است که باورهای تو را می سازد.مهم نیست تو نفهمی خانومی میان سال در آسانسور چه می گوید.مهم این است که فکر کنی دوستش داری و می خواهی با او باشی...کمکش کنی و از بودن در کنارش لذت ببری...
یادم باشد به فرزندم بیاموزم زندگی مسابقه برد و باخت نیست...زندگی ادامه نداره چون صبح ها مجبوری با حس مدرسه، دانشگاه و یا کار بلند بشی زندگی اینروزهای پر مشغله و پر از تنهایی نیست...زندگی یک مجموعه زیبایی است، خوبی و عشق که تو قرار است جزئی از این مجموعه باشی...می توانی خودت را در اتاقهای درد و نارضایتی حبس کنی... در حالی که طبیعت شگفت انگیز دوستی در بیرون آن در ها به انتظار توست...
یادم باشد به فرزندم از روزهای جوانی بگویم از پدر، از مادر ...از فرشتگانی که زمینی شدند همراه من...یادم باشد از تلاش بگویم که همیشه بال پروازم بود...یادم باشد از خدا بگویم...از حسی که بود...کم یا زیاد..یادم باشد...!!!
سیما
خرداد 1391
پ.ن1: روزهای زیبایی است، همه جا سبز است و هوا عالی...من بارون رو دوست دارم...آفتاب را نیز هم...در نتیجه از لحظه ای آفتابی لحظه ای بارانی بسیار لذت می برم.
پ.ن2: سابقا به دوستان گفته بودم لطفا اپریل را برای آمدن به مونترال انتخاب کنن...اما راستش را بخواهید الآن نظرم عوض شده...دوست عزیز اگر می خواهی در سرزمین رویا ها بلافاصله کار پیدا کنی سعی کن اواخر فوریه اینجا باشی...سرد است...سخت است...اما...در دو هفته گذشته نیما بیش از 4 مصاحبه داشت...البته درست است هیچ کس پیشنهاد کار(جاب افر) نداده است اما همین هم یعنی فصل استخدام این موقع است(یاد فصل جفت گیری افتادم این حرف رو زدم)
پ.ن3: نازنین من، روح ما نزدیک است جسمان بهانه ای بوده و هست که فاصله ها میانشان نشسته اند...پس به بی نهایت روزهای دوری فکر نکن...من هنوز با تو در پس کوچه های آشنای شهرمان پرسه می زنم...ببین!!!
پ.ن4: کلاس زبان مک گیل هزینه اش بالغ بر 1980 دلار است برای پی.آر ها...اما، من واقعا استفاده کردم...هر چند هر چه جلوتر می رود بیشتر به این نتیجه می رسم که خیلی خرم...اما من دوست دارم.برای ترم آینده هنوز تصمیم نگرفته ام...شاید نه...شاید آره...خدایا...دو یوو سی می؟ دو یوو سی هیم؟ وی آر ریلی نیید یوور هیلپ؟؟ آی نوو یوو آر دِ اونلی واان هوو کن هلپ می!!!!
پ.ن5: لذتی می برم که پی نوشت ها از اصل مطلب دارن زیادتر می شن.
پ.ن6: دلم برای مادر و پدر به اندازه ای تنگ شده است که کافی است فرصتی دست بدهد تا اقیانوس را یادآور شوم...در ضمن نوشته پیش از این (همون اصل نوشته) فقط نوشته است...خبری از فرزند و کودک نیست...این نوشته به نوعی الهام از رفتار باباست...هر چه بیشتر بزرگ می شوم به بزرگی این مرد بیشتر پی می برم...جالب است...نه؟!؟!؟؟خیلی بزرگی بابا...یه دنیا دوست دارم...بوووس بووووس

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۱

زندگی سخت ما...نه اصلا

خسته نباشی نازنین من...سخت است...روزهای زندگی هیچ انسانی اسان نبوده است...
یک سال گذشت... اینجا کاناداست...سرزمین رویاها (بخصوص اگر در اواخر اپریل بهش نگاه کنید) اینجا سرزمین زیبایی هایی است...و ما بعد از یک سال هنوز کار نداریم...نه تقصیر هیچ کس نیست جز خود ما...باور کنید...شاید باید هایی را لقد کرده ایم...شاید هم نه!!!
اینروزها می گذرد...مثل روزهای تنهایی اما وقایعی هست که با نابود کردن برخی خاطرات نگاهت را به دور دست درد بازتر می کنند...!!!
عزیزم...خسته نباشی...می دانی این بغض لعنتی آمده است تا ما را قوی کند...اما بوی رفتنش می آید...بیا بنشینم و زار بزنیم بر پای مرگ این ترس ...تمام می شود...به زودی...
پ.ن1 این هفته مسابقات فرمول یک است در مونترال
پ.ن2 خدایا...سلام...دو یوو ریمبر می؟
پ.ن3 شادی جایزه خوبی است...!!جایزه تلاش...کدامش کم بوده است...؟!؟!؟
پ.ن4 برای تو دلم بیشتر از خودم تنگ شده است...هر روز صبح با تو حرف می زنم در حاشیه مونت رویال و همیشه یک جواب می شنوم...با منی...مثل همیشه!

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

از کلاس تا تبریک

مامان مهربونم روزت مبارک...ازت دورم...اما اینجایی در همه حال با منی...!!!یعنی روزی نیست که به سمت کلاس بروم و یادت نباشم...
گفتم کلاس...بله یک هفته هست که به کلاس می روم، کلاس زبان مک گیل...کلا با این موجود(مستر مک گیل) حال نمی کنم، اما خوب به قول یکی از معلم زبانهام...این مدرسه برند یونورسیتی واقعا خارق العاده است...!!!
مسیر صبحگاهی رفتن به سمت مدرسه(سکول می گین اینا خوب) هر روز از کنار پارک زیبای مونت رویال است.اینقدر هوا بعضی وقتها خوبه که دوست دارم بی خیال کلاس بشم و بشینم روی چمن سبز سبز و فقط نفس بکشم و دقیقا در این دقیقه یاد رزا و زهره می افتم که بارها با سوت ماموران پارک 100 متر پریدیم که چرا روی چمن های یه نوک پا گذاشتین...!!!
اینروزها همه چیز یعنی زندگی اما مونترال هنوز پر از علامت سوال است برای من...
با معلم کلاس زبانم صبحت کردم.خودش مونترالی است ولی انگلیسی...بهم جدا پیش نهاد کرد به غرب کانادا با جدیت بیشتری فکر کنم...شاید رفتیم کلگری جای تورنتو...نمی دونم...وقتی کسی که اینجا خونشه بر می گرده می گه اکثر شرکت های مونترالی تمایل به کسی دارن که زبان اول فرانسه باشه و انگلیسی هم بلد باشه...یعنی کلا من که باید تا 3 سال دیگه بی خیال کار باشم و نیما هم که یک سال دنبال کاره و با دو زبان هنوز هیچی....!!!
غصه نمی خورم...مطمئن هستم حتما خیری، درسی و حقیقتی هست که باید از مسئله یاد بگیریم...
راستی یکی از بلاگ ها یه سری حرف در خصوص مونترال نوشته که به نظرم خیلی درست بود...بخونید اگه دوستداشتید. مونترال الآن در زیباترین فصلش هست، لانگ وینک بعدی اگه برنامه ای نداشتین اینجا سری بزنید...البته می دونم همه جا زیبا شده...می دونم!!!
روز مامان های گلم مبارک بخصوص مامان گلی خودم که دلم براش یه ذره شده
به مامانی:سه هفته است اینجام دوباره مامان...حقیقتش باورم نمی شه باز سه هفته است و صورت مهربونت رو نبوسیدم...دلم برایت پر می کشد ...بخصوص وقتی جای این بخیه های ناجور تیر می کشه...وقتی می خوام صدات کنم الآن توی غذا چی بریزم...و بعد می بینم چقدر مهربون هستی و از خودم می پرسم می تونم منم به خوبی تو مادر کودکی شوم...و همیشه جوابم منفی است...تو خارق العاده ای مامان...خارق العاده...من هر کاری کنم مامان نرگس نمیشه...!!!
سیما
اردیبهشت 1391

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

مونترال از دریچه دوربین من- قسمت 1



به یاد پارک گفتگو و گلها نرگس ش...

آقا سنجاب مهربون رو ببین



حسم جاده هراز بود

واقعا حس می کردم دارم توی هراز پیاده روی می کنم



این جاده خارج شهر نیست ها...از اینجا تا خونه ما با ماشین زیر 5 دقیقه است

جاده چالوس نیست؟؟!؟!؟!؟!؟




این منظره دقیقا برام تداعی راه کولچال رو داشت

اینم یک روز مونترالی من در مونت رویال...!
سیما
اردیبهشت 1391


شوارتز...خانه گوشت مونترال

منظره خونه ما دقیقا کوه مونترویال هست.امروز هم هوا ابری...احساس می کنم توی ابرها زندگی می کنم...رویایی هست ها. به قول نیما اگه یه روز از این شهر بریم شاید تنها چیزی که میس می کنیم منظره و موقعیت این خونه هست.
از ابر که بگذریم، بالاخره داره حس بهار می آد.هوا تقریبا شبیه اونچیزی شده که وقتی از ایران می اومدم بود...یعنی میزان من ایران هست هاااااا!!!دیروز با بر و بچ رفته بودیم شوراتز.این رستوران برای آقایان محترم یهودی است یعنی می توانید گوشت آنرا بخورید(البته بسیاری از علما می گن نه فقط ذبح باید اسلامی باشه، اما از اونجایی که بنده خودم یه پا آخوند هستم بهتون می گم اگه از لحاظ بهداشتی نگاه کنید، این گوشت مثل گوشت خودمون هست بلکه بهتر...!!!)...خلاصه اگه اهل گوشت باشید اینجا عالیه...smoked beef داره در حد علا...من کلا با گوشت رابطه خیلی صمیمانه ای ندارم اما اینجا رو واقعا دوست دارم.البته من liver stake رو هم بسیار دوست دارم بخصوص وقتی که تر تپر می شم کلا آهن خونم رو از اونجا تامین می کنم.(اصولا بنده بدون آهن هست خونم، یعنی در این سفر دکترها به این نتیجه رسیده بودن که من چگونه زنده هستم، زیرا نه تنها فشار مشار تعطیل است، و آهن در حد منفی است در خونمون بلکه میزان نبض ما در حد یک انسان در حال کما و مرگ است...!!!شوخیااااا....!!!)آها می خواستم بگم اگه اومدید مونترال و این شوراتز رو نرفتید...اشتباه کردید...این رستوران 80 ساله در این شهر داره کار می کنه و در اکثریت(بخوانید 98% موارد) یک صف طول و دراز جلوش هست...از من گفتن...خواستید امتحان کنید خواستید نکنید(در پرانتز بگم که قیمت ساندویج در شوراتز 8 دلار هست تقریبا...یعنی دیروز من و نیما دو تا ساندویج و سیب زمینی و خیارشور خوردیم((فکر کنید خیارشور ایرانی ها،خیارشور اینا اندازه ساندویجش بود)) شد با هم 15 دلار...یعنی تقریبا انگار رفتیم مک دونالد...پس بدونید ای جماعت قیمتش هم بسیار عالی است.)
خلاصه من برم پورسانتم رو از شوراتز بگیرم بیام فعلا...

از دوشنبه هم میرویم کلاس، و بسیار شادمان می باشیم...!!!الآن پروانه ای هستم!!!
راستی یکی از دوستان(آقای امین) می خواست آدرس کلاس عکلاسی رو بدم بهشون...اینم چند تا لینک...من تو فلیکر پیداشون کردم.اما فکر کنم اگه کسی دوست داره کلاس عکلاسی بره در مونترال بهترین گزینه کونکوردیا هست...!!!
آقای امین اگر دوستتون اطلاعات بیشتری کسب کرد، ممنون می شم اگه من رو هم در جریان بگذارید...
سیما
اردیبهشت 1391



چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

روزمرگی در مونترال نازنین

ما در دنیای مجازی غرق می شویم.این من، یعنی سیما خانوم گل گلاب امکان ندارد جنسی را بخواهد در دنیای مجازی بخواهد بخرد و پیدا نکند.اما در دنیای بیرونی دقیقا انگار برعکس می شود...تازگی ها دارم به این نتیجه می رسم ایران بودم چی کار می کردم؟!؟!؟ واقعا یادم نمی آد...
در دنیای واقعی مونترال، بیرون رفتن من و نیما عالمی دارد.من انگلیسی شروع می کنم، به فرنچ تغییر می کند و صحبت آخر باز با انگلیسی تمام می شود. تازگی ها برای نیما جریمه قرار دادم که وسط انگلیسی حرف زدن من نپرد...چه معنی داره آخه...!!!
برخی از فروشندگان این مرز و بوم وقتی با آنها انگلیسی صحبت می کنی انگار فحش می دهی...ترجیح می دهی به زبان ایما و اشاره روی بیاوری...(فراموش نکنید...من فکر می کردم مونترال شهری دو زبانه است...این مسئله که خیلی ها با زبان انگلیسی صرف زندگی می کنند کاملا درست است.اما شمای تازه وارد، نمی توانید. همه تابلوها فرانسه، تمام جاها فرانسه...و این دیوانتان می کنه!پس فکر نکنید به سرزمین دو زبانه وارد می شوید...!!!)
کلا این روزها می گذرد...بله
از فردا می خوام برم واسه خودم کلاس اسم بنویسم...چند تا کلاس عکاسی پیدا کردم.متاسفانه یا احمقانه فعلا فکر می کنم باید بیشتر زمان روی زبان بذارم...اما این دلم همچین قیژ قیژ می کنه برم این کلاس ها رو...حالا گذاشتم ببینم چی می شه...شاید رفتم.
یه دوست مکزیکی داشتم(دارم) که یه کار پیدا کرده.فرنچ بلد بود.انگلیسی هم بد نبود...نه خوب نه بد...!!! باهاش صحبت که می کردم گفت اونجا فقط فرنچ صحبت می کنن...گفتم فکر می کنی منم بتونم کار پیدا کنم...گفت فرنچ...گفتم می دونم...!!!و سکوت کردم...!!!
در خصوص اطلاعات بانکی هم همه دوستان مهاجر صحبت های فراوانی گفته اند، فقط من یه چیزی بگم که کف کنید...ما یک جریمه تکسی(مالیاتی) شدیم که تقصیر بانک الاغ بود. یعنی یک نقره داغی شدیم که نگو...کار تی دی تراست عزیز بود...رفتیم سی آی بی سی به خانوم گفتیم این اتفاق افتاده ...با دهن باز ما رو نگاه می کرد، می گفت مطمئن هستید که بهتون نگفتن...ما گفتم به خدا...زنه کم مونده بود بلند شه از طرف ما اونا رو بزنه...هی می گفت مطمئن هستید...هی ما می گفتم آره بابا!!!خلاصه در دوران نافرجام کار و ریاضت اقتصادی هزار و پانصد دلار نازنین رو تقدیم دولت کردیم تا ما باشیم از این به بعد هزار بار بپرسیم که هر حساب چقدر سقف داره و چقدر تکس روش تعلق می گیره و کی می شه پول رو پس گرفت...یعنی از اینا نخورده بودیم که خوردیم!!!بله!!!... در ضمن فراموش نکنید این اصل رو اینجا هیچ کس دلش برای شما نمی سوزه...پس مثل من از این به بعد هزار بار بپرسید، حتی اگه پشت سرتون صف درست شد...اگه هم طرف بد اخلاقی کرد، با منجرش صحبت کنید...!!بلهههههه
سیما عصبانی
اردیبهشت 91

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۱

باغچه کوچک خانه ما

اینم گل رز خونه ما...تو باغچمون نعنا، شوید، جعفری، گوجه، فلفل و سیر داریم...بله!!!تازه تربچه هم داریم!!!خیلی هم دوستشون داریم...بله تازشم!!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

باید رفت...نباید؟!

شنبه تولد مامان خانوم هست.من هیچ وقت اون روز تا ایران بودم یادم نمی اومد مگر آخر شب ها که بقیه بر و بچ یادآوری می کردن.حالا این سر دنیا مثل این بزمجه(اینجوری می نویسن) از هفته پیش زانوی غم بغل گرفتم که هی مامان...نیستم برات تولد بگیرم...یعنی الاغ ندیده بودم اینقدر بزمجه(به خودم بودم یا به الاغ؟!؟!؟!)
این از این...
نکته دوم، شدیدا دارم از مونترال فرار می کنم.یعنی من و بگیرین...نشستم دارم قیمت زندگی در شهرهای کوچیک انگلیسی زبان(با تاکید) رو پیدا می کنم.پارسال تابستون نیما جان می خواست بریم ونکوور.اما وقتی با مشکل دانشگاه مواجه شد موندگار شدیم و خونه رو عوض کردیم و این حرف ها.اما الآن واقعا دیگه نمی تونم.در مونترال کار پیدا نکردیم(چه پرات تایم ،چه فول تایم) نمی دونم مشکل از چیه...سعی کردم درک کنم اما اینا زبونشون رو من بلد نیستم.از بس مقاله خوندم در ارتباط با کاریابی، فکر کنم الآن می تونم در نقش یک ریکروتر کار کنم!در حدی که نیما که می خواد نامه بنویسه اول برای من سند می کنه تا اوکی بدم که خوبه...شوخی کردم بابا...خواستم خودم رو تحویل بگیریم.
اما توی اصل موضوع تغییری ایجاد نمی کنه.باید از اینجا رفت.نه به خاطر زبان...یاد گرفتن زبان کار آسونی نیست کسی که شکی نداره من اگه زبان انگلیسی به نسبت خوبی داشتم هم باز هم مونترال می تونست گزینه خوبی باشه اما من نه انگلیسی خوبی دارم و نه یک کلمه فرنچ بلدم.یک لوح سفید هستم در مقابل زبان فرانسه...دقیقا یک لوح سفید...! ولی باز اینا هم دلیل اصلی رفتن نیست... حس ناخوشایندی است که احساس می کنی نه در و دیوار یک شهر رو می تونی درک کنی نه صحبت مردم اطرافت رو .. فرض کن داری می ری یه جا نوشته حراج اما اینکه چه شرایطی داره...واااای دیوانه می شم تا از نیما بپرسم و این یعنی همش وابستگی برای منی که دقیقا از دبیرستان یک عدد موجود مستقل بودم و وولو میشه یه عامل افسردگی...می خوای بگین برو درس بخون زبان یاد بگیر...کاملا موافقم ...یعنی 100 درصد راست می گید، اما یک امای بزرگ هست اینجا من نمی خوام به زبان فرانسه درس بخونم (همون دانشگاه) و از اونجایی که اگه من نرم اینجا دانشگاه کشیر هم نمی شم...پس بهتر اول انگلیسی رو کامل کنم...و اگر برم دانشگاه و در رشته خودم باز یک فوق بگیریم یا چند واحد بگذرونم و معادل برای دادن امتحان رو بگیرم.باز هم در کبک باید فرانسه امتحان رو بدم.پس شما باشید چه نتیجه می گیرید!؟!؟!؟نه خدایی چه نتیجه می گیرید؟!؟!؟!
مونترال در ذهن من شهر دانشجویی است...زندگی کم خرج تر از شهرهای دیگه هست(حالا یه قسمتیش) وام خوب می دن، کمک تحصیلی دولت هست. همه اینا درست اما این حقیقت که اینجا باید برای موفقیت دو زبانه باشی رو نباید فراموش کرد.
و اما...کار پیدا نکردن نیما هم مشکل دیگری است که داره می ره روی نروو من! یک سال مدت کمی نیست. از می پارسال...!!!یکی از دوست های نیما دو ماه کار پیدا کرد.الآن داره می شه یک سال که کار می کنه، خیلی هم از مونترال راضی است.خدایی حق هم داره.شاید اگر این اتفاق برای ما هم می افتاد این حس رو داشتیم.اما این اتفاق نیافتده و خوردن از پس انداز به مدت یک سال یعنی نگرفتن حتی یک دلار یعنی یک ورشکستگی ای بالقوه...نه خیر ورشکستی بالفعل...
آخیش...داشتم می ترکیدم...حالا حرف هام رو زدم و دلم باز شد.برم یه خورده ورجه ورجه کنم...به به...
سیما
مونترال ابری
اردیبهشت 1391  

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۱

خورشید خانوم کجایی؟!؟!؟

خورشید خانوم آفتاب کن...یه مشت برنج تو آب کن...

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

ما در سرزمین فرصت ها...دوباره

پنج روزی است که به خاک سرزمین حاصلخیز مونترال بازگشته ام. اینبار نه ذوق بازگشت بود نه تب خارج...هر چه بود این امید بود که آنجا شاید بهتر باشد و اینجا مهربانتر...
برگشتیم...
مونترال بهار آلود رو هم دیدیم...به به...چه هوایی!!!
همه چیز خوبه...یا بهتر بگم هر آنچه من می بینم خوبه...!!!
و دلم برای مادر تنگ شده است...به اندازه بی نهایت روزهای خلقت و برای پدر نیز هم...
همین دلتنگی هم خوبه...!!!
سیما
اردیبهشت 1391

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۱

سفری در پیش

بیا رو راست باشیم هنوز که هنوزه دوست داری دستان روزگار نوشتار این سرنوشت را به گونه ای دیگر رقم می زد.شاید دلیل این دل دل بی امان و این تصمیم گیری ساده همین خطوط نابخشودنی باشد در چشمان درشت و سبزت..
به زمان دلتنگ که نزدیک می شوی یه چیزی وسط روزهایت جا خالی می کنه...و تو خودت رو وسط اون فرودگاه سرد تصور می کنی دستانی که برای آخرین بار در دست می گیری نگاهی که با نگاهت گره می خوره و تویی که می خوای وایسی تا همه چیز بره و تو بمونی و حس کنی زندگی اینجا تموم می شه...دیگه اتاق آبی نخواهد بود...دیگه صدر و ترافیک وحشتناک همت رو باید فراموش کنی...ولی بر نمی گردی...با نگاهت به شیشه کدر خداحافظی می کنی با لبخندی به زور به مامور گمرک می گی مقصدت رو صورتش رو می بینی که با اخم مهر می زنه و تو آروووم با کریر خسته ات به سمت روزهای آینده می ری...روزهایی که روزها منتظر رسیدنشون بودی...تموم شدن یک دوره دیگر...همیشه اینقدر دویدی که نفهمیدی کی تموم می شه..حالا تموم می شه فصل زندگی و داشتن داستانی در ایران...شاید برگردی...شاید نه...شاید بتونی ...شاید نه...از آخرین بازرسی که رد می شی موبایلت رو در میاری و زنگ می زنی...«من دم گیتم» با بغض خداحافظی می کنی و باید به مردمی نگاه کنی که همه انگار منتظرن زودتر گیت باز بشه...بخوای بگی نترسین باز می شه..همه می ریم...قرار با هم بریم...با هم تا اون سر دنیا...بشی مسافر و مسافری که رفتنش رو خودش انتخاب کرد نه سرنوشت...سرنوشت نبود که تو رو توی میدون آزادی قرار داد در اون خرداد درد...تو خودت خواستی ببینی...همه کور نبودن...اما تو...
با کریرت می ری توی یه قوطی فلزی...و با بلند شدن هواپیما می پره ذهنت...می ره در دورترین حادثه خونه می کنه...و تو هستی و آخرین سو سوی کولکچال در بالای یک کوه بزرگ...با خودت می گی یعنی دفعه دیگه تهران رو کی می بینی و دلت می گه...به زودی نه...زودی در میان نیست...همه چیز بعد از چند روز زندگی در آنجا می شود مثل گذشته...تو می شوی قسمتی از آن زندگی و روزهایت آفتابی تر شاید...
اما مطمئنی دفعه آینده خونه اونجا نیست...مطمئنی دیگه بابلسر نیست ...مطمئنی گذر زمان اینبار سریعتر از قبل است...مطمئنی...و سرت را به پشتی صندلی تکیه می دی و از پنجره منظره بیرون رو نگاه می کنی...به عبور از خیابان های آینده فکر می کنی و از اون لحظه به بعد سعی می کنی گذشته رو فراموش کنی...!!!دقیقا از همون لحظه...به رسیدن به فرودگاه مونترال فکر می کنی به کارهایت...به دستان منتظر عشقت...
سخته...خیلی سختههههه..خیلی سخته....
سیما
فروردین 1391

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

سال نووی خود را چگونه آغاز کرده اید


سال نو امسال عجیب بود.دیروز که زهره و رزا رو دیدم اصلا یادم رفت بگم سال نو مبارک...یعنی در حدی امسال برایم بی تفاوت بود سال نو...
این روزهای سال نویی می خواهم (یعنی بایدی) بشینم چند جایی از پایان نامه رو که اصلاح جزئی دادن رو درست کنم یعنی تو بگو اگه من حال داشته باشم ...ندارم به خدا... دارم فکر می کنم اینا اون زمانی که باید می خوندن نخودن.الآن چرا خودم رو به زحمت بندازم.به هر حال...اینم مونده روی دستم...انجامش هم ندادم
فعلا برای 13 آوریل بلیت رزور کردم...تا اون موقع باید یه جووووری این پایان نامه رو دینبل کنیم بدیم بره...یعنی حالم از قیافه پایان نامه ام به هم می خوره هاااااااااااااااااااااااااااااا...
اینم از این ...
سیما
فروردین 1391

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

بی بهار

اصلا اصلا اصلا حس بهار نیست...اصلا هااااا

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

این داستان است...اصلا باورش نکنید

بعد از سه بار زنگ گوشی رو بر می داره و با خمیازه ای کشدار می گه الووو
می گم سلام – چشم هاش رو تصور می کنم که از خواب بیدار شده و هنوز قد نخوده و داره توی مغز دنبال صاحب صدا می گرده...با شک می گه سلام.... میم رو کش دار تلفظ می کنه مثل همیشه وقتی که فکرش مشغوله...
می گم هنوز نشناختی؟؟؟
با صدای جیغ مانند می گه ای بر پدرت لعنت که آدم نشدی...خره ساعت 3 صبح هست...باز نصف شب یاده ما افتادی
به ساعت خواب رفته اتاقم نگاه می کنم و با خنده می گم اااا ساعت اتاقم خواب رفته بود روی 10 بود....من فکر کردم....می گه: خوب الاغ باطری چنده؟ نه بگو چنده....خسیس...
خندم گرفته...یاد چشماش می افتم وقتی از عصبانیت تنگ می شه و می دونم الآن دستش به کمرشه و انگشت سبابه دستی که موبایلش بهش هست توی آسمون تکون می خوره...با صدای خندم کفری می شه و می گه...عجب بیشعوریااااا....حالا من و بیدار کردی داری قاه قاه می خندی...دختره جلف...می گم الآن زوایه انگشتت چیه؟؟؟ می گه: هان...می گم دستت به کمرت؟ می گه چی؟ می گم خوابت می آد؟ می گه نه همینجوری از روی عادت ساعت سه صبح خواب بودم......می خندم...می دونم الآن خودش هم خندش می گیره...اما سکوت اونور خط طولانی میشه می گم الووو...می گه خر پوف....خر پووووف...ریسه میرم و می گه روانی زنگ زدی بیدارم کنی هر و کره کنی؟؟؟ مرده شور ریختت و ببرن که الآن توی مملکت کفار داری حال می کنی و اصلا نمی فهمی ما واسه یه لقمه نون از صبح تا شب می دویدم و شبا می خوابین...ای مفت خور.... با بغض می گم: می خوام برگردم... یه هو جدی می شه می گه: چرا؟
می گم دیگه نمی تونم...می تونم چشماش و تصور کنم که ریز شده و داره جدی فکر می کنه...موهاش چقدری هست رو نمی دونم درست...اما مطمئنم دستش می ره سمت موهاش و  موهاش رو دور انگشتت حلقه می کنه... حس می کنم چقدر دلم براش تنگ شده....برای روزهای جوانی...
می گه آخه چرا؟ میگم دیشب باز نیومد...می گه: خوب شاید...می گم خر نیستم...می گه خوب پس چی هستی؟؟؟هی بهت می گم برو مطمئن شو...می گم از چی؟؟؟می گه از اینکه من خوابم یا نه...خوب کوفت از اون چیزی که داره مثل خوره می خورت...می گم اطمینان از نیومدن شبونه بهتر؟ از غر غرهای بی امان از حساب بانکی که معلوم نیست برای خرید کدوم جنسی هی کنتر می ندازه که من تو خونم نمی بینم...می گه عجب خریا ها...یعنی از حساب مشترک خرید می کنه براش؟ می گم می خواد بفهمم اگه نمی خواست که هی به روم نمی اورد....می گه اینجوری نمی شه...بهش زنگ می زنم...همین الآن می گم زحمت نکش...جواب هیچ تلفنی رو اگه نشناسه نمی ده...(صداش پر از عصبانیته...می دونم الآن دیگه وایساده وسط اتاقش روش به سمت آینه قدیش هست و چشماش توی حاشیه آینه گیر کرده...همون جایی که عکس هر دوتامون هست...عکسی از تولد بیست سالگی...و خنده ای که ذوق هردوتامون رو کامل می کنه. دلم براش قنج می ره...برای اون ابرویی که بالا رفته و چشمهایی که توش اشک جمع شده اما از زور عصبانیت است نه ضعف...- می گم: خودت رو ناراحت نکن...فقط خواستم بگم اگه اومدم می آم پیش تو...
می گه: قدمت سر چشم...اما مگه می شه ناراحت نشد...مرتیکه عوضی.... می گم بلیط دارم برای فردا شب...فکر کنم چهارشنبه صبح تهران باشم.. نصف شب می رسم دم خونت...نگران نشیا...می گه: می ام فرودگاه دنبالت...می گم با فرقونت؟
می گه ای تو روحت...بیشعور...احترام هم حالیت نمیشه(می دونم می خواد فضا رو عوض کنه) می گم آخه همچین می گه می ام دنبالت که انگار لیموزین داره...خوب توکه قراره تاکسی بگیری...چه فرقی داره...می ام خودم...دوستتت دارم... – مثل همیشه روی ت تاکید می کنم- می گه ما بیشتر تتت داریم.... می خندم و خداحافظی می کنم...قطع می کنم بغضم می ترکه...می دونم اونم اونور همین حاله...چمدون های جمع شده رو توی کمد جا می دم و روی تخت دراز می کشم....کاش واقعا ساعت 10 بود...اونوقت.....
-----
از تاکسی که پیاده می شم با خودم می گه عجب خریم من...چرا یاد نمی گیرم زنگش شماره چنده...به راننده تاکسی که داره چمدون ها رو در می آره می گم ببخشید...شما موبایل دارین؟ می گه بله...می گم میشه یه زنگ باهاش بزنم.زنگ خونه رو بلد نیستم...یه لبخند کجکی می زنه...حس می کنم توی دلش می گه ایندیگه چقدر گاگوله این همه راه اومده نمی دونه طبقه چنده...دو تا زنگ نخورده جواب می ده...می گه بله؟ مثل همیشه سرد و خشک می گم سلام، زنگ چندمی...می گه ای جانم دوم...اومدم دم در...
گوشی رو می دم به راننده و به سمت در بر می گردم...در که باز می شه ...نور راهرو نمی ذاره صورتش رو ببینم اما از صداش می فهمم که از تعجب داره غش می که با سلامی کوتاه می گه این چه بلایی سر خودت اوردی...می گم سلام...بریم تو برات می گم...کیفم رو دستش می دم و چمدونها را روی زمین می کشم...میرسیم به آسانسور...توی نور موهام رو بهتر می بینه...می گه رنگ کردی دیگه...می گم نه...سکوت می کنه...بغض آروم می ترکه و بغلم می کنه...
----
روی مبل که ولو می شم می گه
می گه به مامان اینا نگفتی می آیی؟
می گم نه...غصه می خوردن...الآن هم زیاد نمی مونم...فقط دو هفته...بر می گردم بعدش و خونه رو عوض می کنم...
می گه  دو هفته؟؟؟ واسه چی اومدی؟؟؟ با بغض نگاهش می کنم: نمی دونم...شاید دلم برات تنگ شده بود...دیگه نمی تونستم...باور کن از بس با خود حرف زدم دیوونه شدم ...استادم هم بهم گفته فعلا برو بمیر...مقاله آخرم اینقدر مزخرف بود که خوبه بیرونم نکرد...بهش یه جوریاییی فهموندم نیاز دارم برم سفر...گفت برو...اما دوهفته بیشتر نشه...
می گه: اون می دونه؟
می گم: نه آخرین شبم نیاومد...شاید تا الآن هم نیومده باشه...چه می دونم
می گه: آخه اونجا که از این سیستم ها نیست...خوب بگه نمی خوام
می گم: نمی تونه...همه زندگی نصف نصف می شه...بعدشم هم خر و می خواد هم خرما رو...یعنی نمی دونم...یعنی اینا بهونس....یعنی شاید.... یه هو یه چیزی از توی سرم می گذره...می گم نه نکنه بلایی سرش اومده که دو شب پشت سر هم نیاومده؟؟؟؟
می گه ای تو روحت...احمق...مگه باهاش حرف نزدی...یه هو یادم می افته فرودگاه که بودم زنگ زدم...بهم گفته بود شاید شب نیاد...می گم چرا...می گه یعنی تو ادم نشدی؟
می گم نه...آدم بودن چه شکلیه...
خمیازه ای می کشه و می گه: نمی دونم...می خوای از جناب آقای خ بپرسیم...
با تعجب نگاهش می کنم میگم کی؟؟؟ می گه یعنی تو خنگ نبودی که شدی...از همسر گرام شما که ادعای آدمیت داشت...یادت رفته...
ذهنم می پره...می ره اونروز توی درکه...وقتی داشت از شعور و فهم و عرفان و علاقه و عشق حرف می زد...چقدر اون روز همه چیز روشن بود....چقدر همه چیز عوض شده...
می فهمه توی این دنیا نیستم...دستم و می گیره...می گه...حالا چرا اینقدر لاغر شدی...می گم...از صبح دانشگام تا شب...شبام خونه می ام و غصه می خورم...م
می گه خوب بمیر...این همه غذا خوب...حالا برو بخواب...امروز ساعت 2 می برمت یه غذا می دم بهت که تا حالا نخورده باشی...
می گم سید..
می گه آخه نیست تا حالا سید نرفتی؟؟؟نه جا جدیده با نوا کشفش کردم...
می گم هووم رو می بری اونجا حالا می خوای من و ببری بیشعور...
می گه آره...همینه که هست...اصلا تو لیاقتت همینه زنیکه .... لبش رو گاز می گیره...انگار هر دومون فهمیدیم چه حرفی زدیم...بغضم می ترکه و شونهاش می شه جای امنی برای گریه کردن...
موهام رو نوازش می کنه...-تنها کسی که دوست داشتم موهام رو نوازش کنه- می گه کی سفید شدن؟ می گم تو دوماه گذشته ...استاده که دید این وضعمه اجازه داد...دلش سوخت فکر کنم...
می گه یهو شدن...می گم در عرض دو ماه هر روز یه دسته...خوشگل شدم...می گه بودی روانی...بودی و قطره های اشکش روی موهام می ریزه...اروم می شم...می گم چرا نیاومدی؟؟؟می گه نشد...یادته که مامان اومد تهران...بعد از عملش هم دیگه کار بود و کار...
می گم کار خوبه...می گه اونم خوبه، بچه چهارمش رو دیروز زائوندم...نمی دونی چقدرم شیطون بود...
می گم دیوونه اتم...می گه روانی این رو جلوی کسی  نگیا...می فهمن دیگه بهت حرجی نیست....
بالشت روی مبل رو بر می داره پرت می کنه وسط حال می گه همینجا کپه مرگت رو بذار...من توی اتاق می خوابم...
می گم ااااا این مهمون نوازی رو از کی یاد گرفتی...می گه بلد بودم...او یکی بالشت رو بر می دارم و به سمت پرت می کنم...و دعوا می شه...مثل بیست سالگی...و با صدای جیغش فرار می کنم...یه هو صداش رو قطع می کنه ای تو روحت که ابرو برام نذاشتی ساعت 4 صبحه بگیر بخواب دیگه ...
می خندم...
پتویی رو از روی تخت اتاقش می اره می ذاره وسط حال می گم جدی اینجا بخوابم...
می گه نه بیا رو سر من...تا نری حموم تو اتاقم رات نمی دم...جرم و چرک...خندم می گیره...راست می گه...می گم برم؟می گه نه الآن ملت بهم شک می کنن...آخه می دونی که نماز صبحم ترک نمی شه...چشمکی می زنه و می آد کنارم روی زمین می شینه...
می گم همسایه ها فضولن...
می گه پیرن...دراز می کشه...می گه دلم برات تنگ شده بود...نمی دونم چی داری که هیچ کی نداره...یه جور کرم خاص که ادم رو معتاد می کنه...یعنی کرم که نه...فکر کنم انگله...شایدم... نگاهم رو می بینه می گه تو روحت تو که باز گریه می کنی...سرم رو بر می گردونم...می گم تموم می شه...اومدم که تمومش کنم...
سرم روی کوسن می ذارم و می گم تو چطور تمومش کردی...
می گه خودش تمومش کرد یادت نیست؟
می گم چرا اما...
می گه آخه وقتی اومد گفت چرا به اون جواب منفی دادی چی باید می گفتم...
می گم جدی همینجوری گفت...می گه آره.تو چشمام نگاه کرد و گفت اون دوستت داشت...دوست داشتن اون واقعی بود...مثل من از روی اجبار نبود...!!!
می گم آخه ...
می گه: راست می گفت...اینو راست می گفت...از روی اجبار ...فرض کن
می گم کی رفت
می گه یه روز دیگه برنگشت...همین...به همین راحتی...روزی دادگاه هم بهم گفت تو عشق واقعی ات رو پیدا کردی و بهش گفتی نه...اما من نتونستم به عشقم بگم نه...گفت خریت خودت بود...بهش گفتم پس خیانت هم توجیه پیدا کرده نه؟ می گه ببین تو من خیانت نکردی اما به خودت چرا...من به تو خیانت کردم اما به خودم نه...تو خودت رو نمی بخشی...من اما وجدانم راحته...حالا تو می خوای ببخش یا نبخش...!!!
میگم به همین راحتی...
میگه: از اینم راحت تر...فکر کردی خیلی براش مهم بود؟؟؟نه...
می گم دختره رو دیدی؟
می گه آره...خودش اومد قبل از طلاق... یه هفته قبلش فکر کنم...بهش گفتم خوشبخت بشین...
می گم به همین راحتی؟
می گه: از اینم راحتتره...حالا که به حرفش فکر می کنم می بینه راست گفت...من از اون ناراحت نیستم...اون واقعا عاشق شده بود...!!!من به خودم خیانت کردم...
سکوت می کنم...می دونم اونم دیگه اونجا نیست...یاد زنگ اون روز عصرش می افتم...از سر کلاس من و کشوند بیرون...وقتی ازش پرسیدم چی شده...گفت دیدمش...گفتم کیو...گفت خودش رو...گفتم یعنی کیو...گفت اسمش رو نمی دونم...گفتم خوبی...گفت نه... وقتی بهش رسیدم توی صادقیه یخ بود...پوست سفیدش، سفیدتر از همیشه شده بود...گفتم چته؟ گفت عاشق شدم...!!!
حالا اینجام...دستش رو می گیرم...می گم تو به هیچ کس بدهکار نیستی...حتی خودت...
می گه چرا بدهکارم...یعنی نه...مجرمم...سر خودم رو کلاه گذاشتم...کلاهی بزرگ در ابعاد زندگی...
می گم یعنی شکست خوردیم...
می گه نه نترس...من قبل از این مرحله سیو کردم بر می گردیم از اون نقطه بازی می کنیم...
خندم می گیره... مثل همیشه به گوشه اتاق خیره می شم...خدا انگار اونجاست...انگار خدا رو می بینم که ارووم می شم...چشمام رو میبندم و منتظر خواب می مونم...اگر خوابی باشد...
----
پ.ن این داستان رو امروز نوشتم...بدون دلیل...شاید هم با دلیل ...نمی دونم دقیقا...فقط می دونم داستان هست...حتی یک درصدش هم واقعیت ندارد...اما شخصیت این داستان برام آشناست...شاید موجودی است که می شناختم

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۹۰

دلتنگ نباش

ما سه تا بودیم
دو دختر ، یک پسر...
هما بهمن 1383 عقد کرد با مهدی
علی بهمن 1384 عقد کرد با مهسا
هما مرداد 1385 رفت خونه مهدی
علی شهریور 1385 مهسا رو به خانه اش برد
سیما آذر 1388 عقد کرد با نیما
سیما شهریو 1389 عروسی کرد با نیما
سیما آذر 1389 رفت خانه نیما ...رفت کانادا
هما با مهدی مرداد 1390 رفتند به آمریکا
علی و مهسا دی 1390 رفتند کانادا
ما سه تا بودیم
بعدها شدیم شش تا
و بعدترش دیگر نبودیم اینجا
توی خونه قدم می زنم...هما نیست...گیشا می رم...هما نیست...دلم می گیرید...انگار یک نفر چنگ می زند و روحم رو دقیقا از زیر گلوم می کشه بیرون...جلوی خونه علی وامی ایستم و به پنجره های بی پرده نگاه می کنم...حس می کنم دارم خفه می شم...کل راه خونه تا دانشکده رو گریه می کنم.دفعه بعد این مسیر را برای رساندن علی به فرودگاه طی خواهم کرد...با خنده و گریه...سعی می کنم باور کنم خوشحالیم...و انگار چیزی...چیزی بسیار پیچیده گم می شود...میان حضور این غم...چیزی به اسم کودکی...!!!
علی...خداحافظ
مهسا...خداحافظ...
سیما...خداحافظ
دلم قنج می رود برای چشمهای هما در پنجشنبه های همیشگی...وقتی دنبال این بود که بپرسد...چقدر اون برق چشمها اذیتم می کرد اون روزها و چقدر این روزها محتاجشم...

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۰

وطن منتظر ماست بیا تا برویم

*هفته دیگه در این ساعت عزیز بنده در هوا هستم پیش به سوی ایران...دلم می گیره...از طرفی شادی می کنه.کلا دله، چیزی حالیش نیست.شما خودتون رو ناراحت نکنید اگه حالیش بود که دل نمی شد.
*سال جدید اینا هم اومد...هر کی رو می بینی می گه هپی نیو یییر...!!!با همین لحن ها...منم می گم نیو ییر شما هم مبارک...!!!به همین زبان.
* چند روزی است خیمه زده ام بر ریلتور.سی ای و دارم خونه در شارلوت تاوون و هالیفکس می بینم.اگه دید چند روز دیگر از اونجا سر در آوردم نگید چرا...
*خستمه...به قول رزا
* سه شنبه و ایران...از قدیم گفتم من و سه شنبه ها عادتی داریم بس دوست داشتنی...حالا باز بگید نه!
روزهایتان طلایی
سیما
دی ماه 1390

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۰

وسایل...

برای خونه جدید(نگفته بودم خونه رو عوض کردیم.اومدیم توی یه 3 ½ از دانتان هم خارج شدیم؟؟) یه ماشین لباس شویی گرفتم خیلی کوچیک...البته من عاشقش هستم.
اینو گرفتم...
خیلی خوب می شوره.زیادی هم کوچیک نیست.تو هفته باید تقریبا سه بار روشنش کنم تا لباس هام توش جا بشه.لباس های دو نفر آدم.خوبه کلا.من که دوستش دارم.ماشاا..!!خیلی دوست داشتنی هست.
گوش شیطون کر.خونه جدید خوبه.منظره اش که عالیه یعنی بی نظیره...احساس جوانی می کنید توش.(حالا نیست من پیرم)
من وسایل خونه رو از چند جا گرفتم.
مبل توی حال رو از یه سایت آنلاین گرفتم.نمی گم خیلی راحت هست که قطعا مبلهای گرون راحت تر هستن اما نسبت به قیمتش و دلیوری که برامون انجام دادن(مجانی) من کلا راضی هستم.البته رنگش رو هم دوست دارم.از این سایت گرفتم.اگه شما هم فعلا زندگی دانشجویی دارید خوب امتحان کنید.در اوتاوا و مونترال(فکر کنم کل کبک) دلیوری داره.
من مبلمون رو دوست دارم.بقیه وسایل هم کلا از IKEA گرفتم کلا.از تخت و دراور و میز و همه چیز.کلا الآن اتاق خوابمون شده از این اتاقهای مدل IKEA. پرده رو اما از یه مغازه گرفتیم از توی Sainte-Catherine. بذارید.این آدرسش هست.تازه باز شده بود پرده هاش و ملاحفهای خوبی داره.قیمتش هم خوبه.
آدرسش اینه: 
350 Rue Sainte-Catherine O

و دیگه اینکه ماشین لباسشویی رو هم از فیوچرشاپ آنلاین گرفتم.خشک کن نداره.اما از اونجایی که من اصولا نمی ذارم لباس رو توی خشک کن(حتی زمانی که می رم طبقه پایین) برای من خیلی خوبه.دیگه جونم براتون بگه.کلا راضی هستم.
در کنار این حرفها...می خواستم پرده های حال رو از سیرز بگیرم.آقا حراج بود که کل 4 تا پنل می شد تقریبا 50 دلار یعنی مفت.منم هی دست دست کردم.تموم شد حراج.الآن حالمون بدون پرده هست.یعنی یک ضدحالی هست که نگو...اما مهم نیست.من الآن مثل عقاب هی تند تند به سیرز سر می زنم و هزارتا ویش لیست دارم.و هزار و یکی هم هر روز بهم میل می آد که حراج ها رو می گه.و من هنوز منتظرم برای حال پرده بخرم.
راستی.یه چیز بگم.ما این خونه رو توی گوگل مپ پیدا کردیم.بگم چه جوری؟هیچی من داشتم یه روز سرچ می کردم آنلاین دیدم این دونه نقطه اینجاست.زنگ زدیم.گفت بله داریم..ما هم 100 بار اومدیم.دفعه اول اینقدر داغون بود که نگو یعنی پارکتش در اومده بود.در کمد باز و بسته نمی شد.کلا من گفتم نه این چه وضعیه.اما دفعه با صحبتهای همسری با اینا...هم پارکت عوض شد هم در کمد ها و کلا شد یه چیز هلو...تنها مشکلش در حال حاضر اینه که در این ساختمون سگ آزاده...سگ می بینی دوتای من...یعنی من موندم مردم چطوری نگهشون می دارن...یعنی ترسناکن ها...زنه وزنش سی کیلو هم نمیشه...سگش فکر کنم راحت 80 تا رو داره...تپل و خرس...سیاه..واااای...ترسناکه!!!
خوب...من برم لباسهام رو بشورم...!!!
اینم از این
سیما

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰

یک سال گذشت

یک سال پیش در چنین روزی...
من برای اولین بار وارد خاک کانادا شدم.
من برای اولین بار تنها سوار هواپیما شدم.
من برای اولین بار از قاره آسیا خارج شدم.
من برای اولین بار وارد قاره اروپا شدم.
من برای اولین بار از اقیانوس اطلس رد شدم.
من برای اولین بار بدون حجاب در خیابان قدم زدم.
من برای اولین بار وارد خونه خودم شدم.
من برای اولین بار...
یک سال گذشت...یک سال یعنی سیصد و شصت و پنج روز.البته از این روزها من صد و پنج روزش ایران بودم. یک سال گذشت...یک سالی که بزرگ شدم. یک سالی که برام خیلی چیزهاش اولین باری بود...یک سالی که یاد گرفتم باید قوی بود.یک سالی که درک کردم چقدر راه دارم برای رفتن.
یک سالی که گذشت...برای من پر از اسم و رسم جدید بود. چیزهایی که شاید دائمی شوند در زندگی...
کلا یک سال پیش در چنین روزی من شدم مهاجرم...
یک سال گذشت...
سیما
17 دسامبر 2011
26 آذر 1390

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

مامان ها...و آموزشهایی که جواب می دهد

بچه تر که بودم-یعنی هنوز بچه ام- وقتی مامان رو صدا می زدم تا بیاد حداقل 5 دقیقه ای طول می کشید.همیشه غر می زدم که چرا اینقدر طول می کشه.این روزها...وقتی می خوام از یه کاری دست بکشم(مثل ظرف شویی) و برم سراغ یه کار دیگه...دقیقا زمانی که می خوام برگردم تو اتاق، یه مو کف اشپزخونه.یه لک روی گاز و کلا یه چیزی وقتم رو ده دقیقه ای می گیره. تازگی ها –یعنی قبلا نه- درک کردم مامان چرا اینقدر دیر می اومد.همیشه نصفه فیلم های پنجشنبه، و گاهی بعد از گذشت بیش از ده دقیقه از صدا کردنش.نیما دیشب صدام کردم.تا برم پیشیش...ده بار خم شدم(از اتاق خواب تا حال) تا یه تکیه مو رو بردارم یا دستمالی بکشم یه گوشه...لجش در اومد...جوابم این بود: چقدر شبیه مامانم شدم.دقیقا عین خودش...البته هنوز خیلی مونده اونقدر کدبانو بشم...!!!!!!
ایران، همه چیز به نحو عجیبی تمیز بود.اینروزها درک می کنم چرا مامان ساعت 9 خوابش می اومد...!!!چقدر خرفت بودم قبلا...!!
ایران یه تکنولوژی داشت که در اون، لباسها خود به خود تمیز می شدن و می رفتن تو کمد...خونه تمیز می شد...اتاق...همه چیز...جالبه اینجا این تکنولوژی رو نداره....
در کنار این حرفها...جدا خونه ما همیشه تمیز بود...هیچ وقت یه مو کف حمام نبود(پنج تا آدم بودیم تو خونه) عجیبه به خدا...!!!مامان چطوری این کار رو می کرد.من اینجا حداقل دو روز یه بار دستمال می کشم.جارو می کشم.اما بازم آخرش مو همه جا هست...جدا مامانا چه جوری کار می کنن؟؟؟

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۰

مرده به دنیا اومد!!!ه

من هرگز با کسی قرار نداشتم که ذوق کنم...
امروز با خودم یک قرار گذاشتم...
به قرار نرسیدم...
وقتی رسیدم...رفته بودم...لیاقت انتظار برای خودم رو نداشتم...
شب بخیر
پی نوشت: سیم برق لپ تاپ به پام گرفت...یه لحظه فکر کردم یکی دستش رو گذاشته روی پام...دستم و گذاشتم روی دستش...دست سیم برق لپ تاپ مهربون بود!!!
سیما
آبان 1390