پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

پنجشنبه

پنج شنبه ها…

پنج شنبه یک آخر هفته قشنگ کنار تو،نشستن روی مبلها و حرف زدن و خندیدن.پنج شنبه یعنی 2 ساعت بحث درباره اینکه بریم شهاب باران یا نه…پنج شنبه یعنی خنده، گریه، قهر…پنج شنبه آخر و بی خیالی که باید نثارش کرد…

امشب جایت را pooh پر می کند...روی همان صندلی ...

نازنین من،چشمانم به این در می ماند تا بیایی با خنده ای بر لب...مثل همیشه و هنوز

سیما

مهر ماه 1389

اکتبر 2010

روزمرگی

این قصه آسمون تپیدن از کجا اومده من نمی دونم.اما اینکه به ما که رسید همه چیز هشتپلکووو شد رو دارم این روزها می بینم.

سفارت مهربان دمشق...هنوز در سکوت مطلق ما را سر کار گذاشته است به نحوی...

راستی امروز رفتم کلاس زبان برای تعیین سطح...واااااای ملت چقدر عوضی و دزد شدن...کف کردم...

دیگه اینکه...زبانم در حد افتضاح تشخیص داده شد.منم گفتم ای دل قافل چه کنم چی کار کنم...نه پول 600000 تمون رو دارم ، نه وقت و واااا ویاللللااااا

فعلا تصمیم گرفتم بشینم مثل خر فقط با خودم مکالمه کنم...ماضی...حال و آینده مسخره را...

فدای این دنیا برم که برای ما اینقدر خوش شانسی به همراه دارد

سیما

مهر 1389

اکتبر 2010

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

عشقولانه قشنگ

به مناسبت اولین دیدار آنقدر در آغوش می کشم تو را که چشمانت از حدقه در بیاد...

اینم یک عشقولانه کوچک برای نیما مهربانم...

دوست دارم...همیشه و همجا با منی...

سیما

مهر 1389

اکتبر 2010

اولین سالگرد دیدار

نیما به مونترال رسید.8.30 تفاوت ساعتی چیزی نیست که حست را درون آن پنهان کنی !

حقیقت این است که این روزها می گذرد،اما چگونه پایان یافتن آن را باید بیخیال شوم...

مطمئن باش،بعد از این غروب یک زیبایی است...مطمئن باش

امروز اولین سالگرد اولین دیدار ماست،پارسال در همین روز برای اولین بار ساعت 8 شب من نیما را دیدم...نیماااااااا،دوستت دارم زودتر بیا...زود زود زود...

دلم برای لبخند نیما تنگ شده...نیماااااااا!نیست...نیست...نیست

سیما

مهر ماه 1389

20 اکتبر-10

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

flightaware

یه سایتی هست که می شه توش دید هواپیما کجاست،اینقدر با این سایت حال می کنم.الآن دقیقا می دونم نیما کجاست روی هوا...این سایت رو احتمالا برای خانوم ها ساختن...جدی می گم،سفارش ما بوده!

از سوریه هیچ خبر جدیدی نیاومده.یک روز دیگر هم گذشت...یک روز دیگر!!!

نیما رفته...دلم برایش تنگ شده است...بسیار بیشتر از آنچه کسی تصورش را بکند.فردا اولین دیدار ما یک ساله می شود.اولین دیدار...

نیمای من...سفر بخیر

سیما

مهر 1389

19 اکتبر-10

just smiling!!!


سعی می کنم لبخند بزنم.به دیدارت فکر می کنم.انتهای همین 103 روز دیگر است...این است رسم رسیدن و خندیدن و آفرینش...

سیما

مهر 1389

برای مهربانترین مسافر پرواز تهران-لندن-مونترال


مسافر مهربان من،

فردا اولین سالگرد دیدار ماست،در عصر یک روز سه شنبه مهر ماه...یادت می آید؟وقتی بهم زنگ زدی چهارشنبه 29 مهر ...اس ام اس ،سلام و به امید دیدار اولین پیغام ما بود.

نیما جان،

این روزها می گذرد...مگر می شود بماند.اما چگونه گذشتنش را از من نپرس...دیشب در آن فرودگاه بزرگ و شلوغ باورم نمی شد باز این منم که اینجا ایستاده ام دارم رفتنت را روی برد آبی رنگ نگاه می کنم.نیمای من،کجا ...تازه ما شدنمان را باید جشن می گرفتیم.نیما...

این روزها...

مسافر مهربان من،همسفر عزیزم...باز تو رفتی و من ماندم...نمی دانی ماندن چقدر سخت است و نمی دانم رفتن و دل کندن چه حسی است...

نازنین من،

103 روز دیگر...بشمار...از همین امروز را می شمارم...مثل تمام تاریخ هایی که یادداشت کرده ایم.می شمارم نبودن و بودنت را در کنارم...از همان عصر و غروب خارق العاده 2 آبان جمشیده تا لحظه ای که در کنار هم در آن شهر دیگر باشیم...من عاشقانه از تو می نویسم...از تویی که ما شدن ما یک حقیقت الهی است...

راستی می دانستی تو مرا 4 آبان در سعدآباد و من تو را 12 آبان در کولکچال عاشق شدم؟؟؟؟؟

هر جا هستی بخند...با لبخندت زندگی من این سوی جهان روشن است...زیباست و عاشقانه است...قسمت ما این است...قسمتی که مقسمش علتش را گم کرده است...!!!

دوستت دارم عاشقترین عشقم!!!

سیما

27 مهر 1389

19 اکتبر-10

*همچنان از سفارت هیچ خبری نیست

**ما به پاییز و تنهایی عادت کرده ایم...پارسال استثنایی بوده است اندر احوالات ما

***درس و دانشگاه...سلام

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

Last Chance...

فردا یک ساله می شویم...فردا یک ساله می شویم...

فردا...

خداحافظ...صبح آخر عاشقی


فردا راس ساعت 5.50 دقیقه می ره.می ره یه جای دور که ساعتش با من هشت ساعت و نیم فرق می کنه.


با بغض نقشه ایران رو نگاه می کنم.فکر می کنم هنوز در راه معلمان به سمت دامغان هستیم.به آن مسیر کویری...کمی آن طرف تر به کوهرنگ فکر می کنم.و آب سردش و کوه های زیبایش...کمی این سو تر فرودگاه امام و چمدان آبی و زرشکی نیما که از لباسهایش پر شده و از سوغاتی و مواد غذایی برای یک شش ماه دیگر ندیدن و نبودن...


سه ماه...سهم من از همنشینی بود.سه ماه!


نمی دانم این گفتن خداحافظی سخت تر است یا زمانی که خودم آن سوی گیت تنها ایستاده ام...


فردا صبح نمی رم فرودگاه اینجا می شینم و نگاه می کنم خط عبور هواپیما را از آسمان...آخه می دونید از بالای تهران هم رد می شه.اینقدر نگاه می کنم که ببینمش و برای آخرین بار از این پایین برایش دست تکان بدم...


فردا رو طاقت نمی آرم...فردا را طاقت نمی آرم...


فردا را طاقت نمی آورد تقویم ذهنم...من همان سه شنبه ساده را می خواهم که ذوق دیدنش همه وجودم را رنگی رنگی می کرد...


گفتن خداحافظ سخت است...خیلی


سیما


مهر 1389


18 اکتبر 2010

جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹

یک خاطره و ناموزون بی دلیل و بی نقطه


همیشه فکر می کردم.حداقل زمانی که دور هم هستیم شادیم.می خندیم.لبخند می زنیم.زندگی می کنیم.اما اینگونه نیست.


حس می کنم دلم تکه تکه شده...قلبم و چشمم هر دو از گریه شبانه و روزانه درد می کنند.کاش آن کس باید باور می کرد می دید همین جزئیات اندک می تواند یک حس زیبا را آنچنان نابارو کند که خودش در آنسوی خودش در زیر مجموعه تمام دلتنگی ها و بی سر و تهی زندگیش بماند و آرام و آرام فروبریزد همه آنچه آروزیش را داشته است...


حوصله نوشتن حسم را ندارم.دمشق در آن سوی خیال خود آهسته آهسته صبح جمعه اش را به ظهر می رساند و باز هم یک تعطیلات آخر هفته دیگر برای آفیسرهای مهربانی که ما را فراموش کرده اند.


این هفته هم بی خبر گذشت


سیما


23 مهر 1389


اکتبر 2010-10-15