پنجشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۹

یک روزمرگی...با کمی چاشنی امید

یکی از بدترین قسمت های این انتظار،نبودن نیما در کنارم و نبودن در اتفاقات مهم زندگی مشترکمان است.نیاز من به ورود به کانادا در کنار همسر آنچنان زیاد است که باورش برای خودم که همیشه دختری مستقل بودم غیر قابل قبول است.گاهی فکر می کنم.خوب حتما بایدی در کار است.اما هیچ بایدی نباید مرا تا این اندازه اجبار کند به این تنهایی...

سفارت دمشق اکنون به مدت 4 ماه است-حداقل در میان افراد وبلاگ نویس که من به آنها گه گاه سری می زنم- برای ایرانیان هیچگونه ویزایی صادر نکرده است.نمی دانم این روند تا کی ادامه خواهد داشت.امیدوارم به زودی این قفل شکسته شود و اخبار خوشی به گوش برسد...

سیما

اکتبر 2010-10-14 مهر 1389

سکوت در دمشق

نخیر، از ویزا خبری نیست که نیست.نمی دونم آقایان و خانوم های آفیسر محترم در دمشق دارن چی کار می کنن؟چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟

آخرین خبرها از سفارت کانادا در دمشق این است که هیچ خبری نیست.دقیقا همین.اونهایی که برای کبک اقدام کرده بودند، به مصاحبه فراخوانده شده بودند متوجه شدند که کامپیوتر ها دچار مشکل فنی شده اما خوب به فدارالی ها چه ربطی داره...برادر و خواهرهای عزیز سفارت دمشق...لطفا این ایمیل مهربان مبنی بر ویزا رئیکوست شدن ما را برایمان بفرستید.ایمیل نه.یک عدد نامه ساده .بخدا پست اختراع شده.

ظاهرا من نباید نگران باشم که پروندم دچار مشکل شود.اما این روزها نگران شده ام...فجیع...5 ماه از آغاز رسیدگی پرونده من در دمشق می گذرد...خوب الآن به 50 درصد رسیده ام...تا ببینیم تا چند ماه دیگر می آید...

سیما

مهر 1389

اکتبر 2010

سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹

یک توضیح نسبتا مختصر

اقدام کردن من برای کانادا از طریق همسر بود.اقدام برای زندگی در ایالت کبک و شهر زیبای مونترال...

تاریخ ارسال مدارک من به دفتر سیدنی 20 فوریه 2010 بود و دریافت فایل نامبر دمشق در تاریخ 13 می 2010 بود.CAQ من در جولای 2010 صادر شده و هنوز از آمدن ویزا خبری نیست.

در ابتدا همه ماه سپتامبر رو ماه آمدن ویزای من اعلام کرده بودند که متاسفانه همچین اتفاقی نیافتده و گویی سفارت دمشق فعلا ایرانی ها را در زمین و هوا نگه داشته است.

به هر حال این روزها منتظر آمدن خبری از ویزا ریکوست شدن هستیم.انشاا... که آفیسر ها کمی به جوانی و ذوق و شوق ما رحم کنند.

به امید فردایی روشن

سیما

مهر ماه 1389

اکتبر 2010

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

چیزی مثل التماس به خدا

آنقدر مطمئن بودم که گاهی باور نمی کنم باز هم قرار است برای مدتی نامعلوم برود.نیما جان...سفر بخیر

10 روز دیگر تا رفتن دوباره نیما مانده است...من اعلام افسردگی حاد می کنم...چمدان ها را می گذارم برای خاک خوردن به این دولتمردان کانادایی نگاه می کنم و لبخند می زنم.

منتظرم...نیما...بدون تو اومدن سخت تر از رفتنت هست...این و هیچ کسی باور نداره...

نمی خوام تنها برم...

خدایا...اصلا هستی؟!

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

پیشوار دلتنگی

من همه چیزم را بسته ام...همه چیزم همان خاطرات است.از بدترین تا بهترین.این روزهای آخر به ایران هم سری زدم تا ببینم از کجایم...می خواهم به کجا بروم.رفتم نائین رفتم یزد ...رفتم شهری که همیشه دوستش داشتم شیراز...و باز من و جاده...

همه چیز حاضر می شود.ویزا می آید.چمدان بسته می شود.فرودگاه امام می آید و من و دو چمدان که زندگی آینده ام را در خود دارد.اما نازنین چگونه با این حجم پر از عشق خداحافظی کنم؟؟؟

نازنین چمدان ها را می بندیم.چمدان ها را بر می داریم و تحویل آن خانوم مهربان می دهیم اضافه بار نداریم.همه چیز حساب شده است.حتی خاطرات را باید غربال کنیم مبادا روزی که بر می گردم بگویم جای بدی بود...

نیمه من،این روزها را تنها و تنها تو درک می کنی.زمانی که جاده جندق ما را در خود هضم می کرد.لحظاتی که آب انبارهای سرکویر می خندید و دشت کویر نمایشگاه رقص آفتاب بود...

قشنگترین ماه عسل را در هفته گذشته برایم رقم زدی.سفر به سرزمینی که چوپانانش کودکانی چشم آبی بودند و کوهی که برف را از سردترین روز سال تا گرمترین روزش نگهداشته است...زردکوه استوار.

همه چیز را بسته ام...این هم از آخرین خاطره...فقط مانده ویزا و یک صدای ظریف زنان که در فرودگاه امام خمینی ساعت 5 صبح اعلام کند، مسافرین پرواز تهران - لندن هواپیمایی بی ام آی برای سوار شدن به هواپیما به گیت...وای نه....نیما...چگونه مادری را هر روز دیده ام و بیشترین جدایی ازش همین یک هفته بود ببوسم و برای همان شش ماه کوتاه ابتدایی رها کنم...پدر را چه می گویی...همه چیز من پدر است...با دستانی که زبر است و تو می دانی که چقدر زمانی که صورتم را نوازش می کند آن زیری را دوست دارم و تو می دانی عزیزترین این عزیز مرد را چگونه می پرستم در بی نهایت اعتقاد و ایمان،چگونه بگویمش خداحافظ بابا جونم...خداحافظ...دلم می لرزد...برای لحظه ای که در آغوش برادرم و نگاهش می کنم...عزیزترین برادر را در هر پنج شنبه شب مهربان نبینم؟؟؟نیما مگر می شود؟...تو می گویی نزدیک است...اما نازنین ترین نازنین اولین ها سخت است...

این روزها همه چیز وابسته به شهری است در فراسوی آب ها...خانه ام آنجاست...وسایلش چیده شده...منتظر خانوم خانه است...نازنین من...با صدای هق هق من چه می کنی زمانی که هواپیما پرید و رفت؟؟؟بگذار گریه کنم...این روزها جدی جدی روزهای آخر من است و سرزمینی که پر از تضاد و زیبایی بود برایم...

بگذار با خواهری آخرین بغض ها را قسمت کنیم.

نیمه مهربان من،نزدیک است ساعتی که تو نگاهت را به من بدوزی و بگویی خانوم خوشگله بر می گردیم شش ماه دیگر و من بدانم زمانی که خانه ات را از کنار خانه مادر ببری چه 1 روز چه 1 ساعت فرقی نمی کند.دیگر چشمان روشن مهربانش نیست تا نگاهت کند و تو حس افتخار کنی.حس اینکه از اولین روزهای زندگی ات زیباترین زن تاریخ مادرت بوده است.نیما بی مادر چه کنم در سرزمینی که سلامشان با من یکی نیست؟!!همه چیزم می ترسم...و همه چیز حاضر است...همه چیز...حتی نامه هایی که برای خداحافظی نوشته ام و شب آخر توی فرودگاه امام دستشان می دهم...همه چیز آمده است...همه چیز...همه چیز برای زندگی در شهری غریب...همه چیز آماده است.

دوستت دارم ایران...تا همیشه با همه بغضی که در تمام بیست و چهار سال گذشته به من تقدیم کردی...

سیما و سیمایی همیشگی تو

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹

یک روزمره

مشغول بستن چمدان ها شده ام...فرض کن...هنوز از ویزا اما خبری نیست...صد افسوس

چهارشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۹

برای یک حضور همیشگی

گاهی نیازهایت وابسته به میز و صندلی و کاغذ است ...گاهی اما...

همین که آمده ای برای بی نیاز ابدی من کافی است...نازنین ترین

به لبخندت شادم کن ...

به حضورت گرم...

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

یک توضیح مختصر

پروسه مهاجرت.

یک سال پیش در این موقع من حتی فکرش رو نمی کردم سال دیگه به مهاجرت فکر کنم.اما ازدواج با مردی مهربان که در سرزمین کانادا زندگی می کرد مرا هم مهاجر کرد.

نزدیک 6 ماه است پرونده من به جریان افتاده است.پرونده ای که از ابتدا با مدیکال و تمامی فورم ها فرستاده شده است.پرونده من 3 ماه است در دمشق در جریان است.منتظر خبر پاسبورد ریکوست هستم.در کنار نیما که 1 ماه است تقریبا به ایران آمده است روزهای شادی را می گذارنم و کارهای مختصر عروسی کوچکمان را انجام می دهم.به امید آنکه هرچه زودتر ویزای من هم صادر شود.

چهارشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

برای یک زندگی

هوا هوای عاشقی است...

روزهای نابی است.

حضور نیما رنگی تازه به زندگی ام داده،حس تعلق حس خاصی...نیما دو هفته است که ایران است.این دو هفته به قدری به من خوش گذشته که گاهی باور نمی کنم این منم با این انرژی مضاعف...

تقریبا 1 ماه دیگه مجلس عروسی ماست.آهسته و آرام ... لبخند می زنم.کارها درست می شود.لباس ها دوخته می شود و من و نیما حاضریم برای رفتن به سرزمینی که خانمان خواهد شد.آهسته و آرام...

سیما

امرداد 1389

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

نیما در ایران...و من پر از شادی

بالاخره نیما اومد...الآن دو هفته است که ایرانه

CsQ منم اومد...مونده ویزا که رسما شروع کنم به بستن چمدون های عزیزم...

این روزها مشغول کارهای عروسی هستم...تند تند...چون در ماه مبارک رمضان من و نیما برنامه سفر داریم.اونم از نوع ایران گردی به انضام جهان گردی...

روزهای خوبی است...بسیار بسیار خوب

شاد و پر انرژی هستم و نیما در کنارم...

سیما

امرداد 1389