شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۰

من و کلاس زبان

جای همگی خالی دیشب به هالوین پارتی زود هنگام رفتیم...اصلی نبود.برای دانش آموزان زبان مک گیل بود.یه عالمه خندیدم و رقصیدیم و کلا اولین باری بود که من توی این جمع ها حاضر می شدم.کلی باهاش حال کردم.بخصوص برای اینکه یه دوست عرب دارم(از عربستان) اونم مثل منه...یعنی کلا با هم کلی مسخره بازی در اوردیم و خندیدم..
کلاس مک گیل هم آفیشالی تموم شد و من موندم و باز پایان نامه.دلم برای مک گیل تنگ می شه.برای برنامه هاش...اگه وقت داشتم بدون شک ادامش می دادم.حیف وقت ندارم.از دست خودم ناراحتم که چرا تو تابستان بیشتر روی تز کار نکردم که الآن برم این کلاس رو...توش بهم خوش گذشت...خیلی...!!!هم خوب بود..هم خوش گذشت...
کلا الآن باز منم و برنامه ای بی برنامگی ...دارم یه برنامه می نویسم برای خودم و نیما که باید رعایتش کنیم.بی برو برگردد...بله...بله...
فعلا حالش رو ببرید...
الآن مونترال 3-4 روزه فقط ابریه...دلم برای آفتاب تنگ شده...کلا روز شنبه و هوای ابری...جدا ضدحاله...
سیما
اکتبر 2010
مهر 1390

۲ نظر:

سیلوئت گفت...

ابری بودنش به کنار دوباره این بادای ناجورش شروع شده... امروز داشتم به خودم می گفتم وای چه سر شده.. بعد یهو دلم ریخت یادم افتاد خوب داره زمستون می شه!!! هنوز تو جو و حال و هوای تابستون بودم من!
همیشه به خوشی و مهمونی :)

سیما گفت...

واااای...راست می گی بخدا...زمستون...ای بابا...کی حال برف و سرما رو داره.حالا برف خوبه.کی حال این چکمه های 200 کیلویی رو داره...هی هی