سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۰

تهران شهری برای گم و گور شدن!

بالاخره بعد از مدتهای مدید دستم به قلم رفت تو این وبلاگ...علتشم مطلبی بود که مقام معظم
همسر حدود 1 ماه پیش نوشته بود تحت عنوان "دلتنگ شهری غریب ..تهران یا مونترال
فقط قبلش یک نکته تستی بگم که پس از خوندن این مطلب کسی در جواب نگه "اگه تهران خوبه چرا خودت رفتی" ...... گویی که عادت پیدا کردم به این سوال . البته براش جواب هم پیدا کردم اگر چه از تمامی معیارهای منطقی دوره اما تا چند لجظه ای سوال کننده رو گیج میکنه و
باعث می شه بحث رو عوض کنم ...چواب منم اینه که " خوب شما چرا تهران موندی؟ " ....


از بحثهای خسته کننده فلسفی در باب رفتن و موندن که بگذریم واقعیت اینه که خود رفتن هم به این سادگی ها نیست...نمونه اش کسانی که کارشون درست میشه و به مرحله خرید بلیط میرسن تازه غصه و غر غر کردن ها شورع میشه و نق زدن که چرا وضعیت اینطوره که ما باید بریم و این حرفها..... حالا از این حرفها که بگذریم می رسیم به علت این نوشته!


این سفر تقریبا تهران رو گز کردم اونچه که به ذهنم می رسه اینه که واقعا تهران جای بسیار مناسبیه برای آدمهایی که می خوان خودشون رو گم و گور کنن!ا .....توی مونترال و حتی پاریس یا یک شهروند عادی محترم هستی که یک کاری داری انجام میدی ..یا درس می خونی یا کار می کنی. سر سال هم باید فرم مالیاتی پر کنی که " من هستم" حالا یا پول بهت پس می دن یا اینکه پول باید بدی. سر ماه هم اگر موبایل داشته باشی ( که اگر نداشته باشید عجیبه) هزینه ثابت 50-60 دلاری موبایل رو باید بدی و هزار تا هزینه ثابت دیگه/........اگر نه کاری بکنی و نه فرم مالیات پر کنی احتمالا بی خانمان هستی!! این ویژگی بارز زندگی مدرن هست..یعنی همونی که بهش می گن رابطه شهروند و دولت.....اما تهران اینطوری نیست. تو تهران ادمها تو یک ابر شهر زندگی می کنند که قاعده زندگی مدرن است اما میشه در تهران بود ....و در عین حال نبود! آب هم از آب تکان نمی خورد...اساسا جمعیت زیادی در تهران همین شرایط رو دارن... تو هیچ حساب کتاب دولتی و قانونی هم محلی از اعراب ندارن... حالا شاید بگید این چه کاریه؟؟؟ مگه آدم عقلش کمه ..خوب مثل آدم کار کن و پول در بیار و حالشو ببر........این حرف کاملا درسته اما گاهی اوقات حس می کنم اینجا درسته اصل همه چیز آزاده مگر مخل نظم عمومی و غیره..اما در حقیقت اونقدر "باید های" قانونی نوشته و نانوشته زندگی زیاد هست که اگر دقیق دقت کنید متوجه می شوید که اونقدر هایی هم که فکر می کنیم آزاد نیستیم!ا....... حتی اگر تو یک مزرعه وسط کانادا هم باشی بازم کم و زیاد بایدهای زندگی مدرن از طرف قانون به شما دیکته می شه..........

تو این سفر جاههایی از تهران رو کشف کردم ( شاید بگید بچه سوسول قدم رنجه فرمودند از بالا شهر اومدن دیدن پایین شهر ...حالا هر چی دوست دارید بگید) اما بسیار تجربه جالبی بود که اگر فرصت شد بیشتر در بارس حرف می زنم..

ایام به کام

نیما

خرداد 1390

۵ نظر:

سیما گفت...

همسری بی سر و ته بودن یک شهر چه مزیتی می تونه برای کسی داشته باشه که از بی نظمی.کثیفی...دروغ...ریا...بی قانونی بدش می آد؟!درست است تهران می تونه یک جامعه آماری بسیار جالب برای یک جامعه شناس باشه.اما آیا برای زندگی هم همین طور است؟...واقعا این سوال مطرح می شه.اینکه حس غربتی که از آن سوال شده.در نوشتار قبلی به کدام بعد این شهرها بر می گردد...
فکر می کنم.برای تنها چیزی که خیلی دلمون تنگ بشه در تهران...این میوه فروشی ها باشه...و دست فروش هایی که گوجه سبز می فروختن...

نیما گفت...

آخه اشتباهت در یک پیش فرضیه که فکر می کنی مثلا سگ دونی فی نفسه بد تر از کاخ باکینگهام است!ا درسته هیچ عقل سالمی سگ دونی رو به کاخ ترجیه نمیده اما گاهی اوقات آدم چیزایی و تجربه هایی تو سگ دونی کسب می کنه که در هیچ محیط سالم و پر از اخلاق و توسعه پیدا نمی کنه. و این تجربه ها هم گاها کسبشون سرنوشت سازه .این تجربه ها هم با سالها فکر کردن به دست نمی آیند چون ماهیتا کسبشون با بدن و در محل است باید باشی در سگ دونی تا رسوبات خرد اون مکان رو کسب کنی!...مثل موفق بودن و نبودن..گاهی اوقات درقرار گرفتن در وضعیت عدم موفقیت چیزی برای آدم بدست میاد که با عمری موفق بودن نمیشه کسبش کرد من به این موضوع شهادت میدم....البته منظورم از گفتن سگ دونی که گفتم تهران نبودها .فقط من باب نزدیکی ذهن گفتم....

مهاجرت کانادا گفت...

واقعا زیبا بود. شاد و پیروز باشید

سیما گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
سیما گفت...

موفقیت به نظر من لازمه زندگی امروز است.اگر تا امروز اینگونه فکر نمی کردم.از این امروز این رو باور دارم.زندگی یاسری است که موفقیت ندارد.البته زندگی آدمی مثل یاسر خوبی هایی دارد.مثل اینکه همیشه به دیگران وابسته مالی باشی.نیما...بیدار شو...و تصمیم بگیر...نمی شود از دو مسیر متفاوت یک چیز را خواست.مسیر چالوس پیچ دارد و نزدیک تر است و فیروزکوه صاف است و دورتر.انتخاب با شماست.اما نمی توانی بگویی نزدیکی را می خواهم و صافی رو...امکانش نیست.این یعنی آغاز یک ذهن اقتصادی...هزینه فرصت زندگی است این انتخاب...!!!!